.post img { max-width: 500px; /* Adjust this value according to your content area size*/ height: auto; مسابقه ای که در آن "پیامبر" پیروز نشد

مسابقه ای که در آن "پیامبر" پیروز نشد

شترسواری

اسلام تمرین كارهایى را كه دانستن و مهارت در آنها براى سربازان ضرورت دارد سنت كرده است

مسلمانان به مسابقات اسب دوانى و شتردوانى و تیراندازى و امثال اینها خیلى‏ علاقه نشان مى‏دادند، زیرا اسلام تمرین كارهایى را كه دانستن و مهارت در آنها براى سربازان ضرورت دارد سنت كرده است. بعلاوه خود رسول اكرم كه رهبر جامعه اسلامى بود، عملا در این گونه مسابقات شركت مى‏كرد و این بهترین تشویق‏ مسلمانان خصوصا جوانان براى یاد گرفتن فنون سربازى بود.

تا وقتى كه این سنت‏ معمول بود و پیشوایان اسلام عملا مسلمانان را در این امور تشویق مى‏كردند، روح‏ شهامت و شجاعت و سربازى در جامعه اسلام محفوظ بود.


موضوعات مرتبط: حکایت ها وحکمت ها
برچسب‌ها: حکایت ها وحکمت ها

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 21 / 5 / 1399 | 8:48 | نویسنده : اکبر احمدی |
داستان زیبای | کفش طلایی

خرید کفش طلایی برای مادر در بهشت!



تا کریسمس چند روز بیشتر نمانده بود و جنب و جوش مردم برای خرید هدیه کریسمس روز به روز بیشتر می‌شد. من هم به فروشگاه رفته بودم و برای پرداخت پول هدایایی که خریده بودم، در صف صندوق ایستاده بودم. جلوی من پسر و دختر کوچکی که به نظر می‌آمد خواهر و برادر باشند ایستاده بودند. پسرک لباس مندرسی بر تن داشت، کفشهایش پاره شده بود و چند اسکناس را در دستهایش می‏فشرد. لباسهای دخترک هم دست کمی از مال برادرش نداشت ولی یک جفت کفش نو در دست داشت. وقتی به صندوق رسیدیم، دخترک آهسته کفشها را روی پیشخوان گذاشت، چنان رفتار می‏کرد که انگار گنجینه‏ای پر ارزش را در دست دارد.
صندوقدار قیمت کفشها را گفت: «میشه 6 دلار.»
پسرک پول‌هایش را روی پیشخوان ریخت و آنها را شمرد. ۳ دلار و ۱۵ سنت بود. رو کرد به خواهرش و گفت: «فکر می‏کنم باید کفشها رو بگذاری سرجاش.»
دخترک با شنیدن این حرف به شدت بغض کرد و با گریه گفت: «نه! نه! پس مامان تو بهشت با چی راه بره؟»
پسرک جواب داد: «گریه نکن، شاید فردا بتوانیم پول کفشها را در بیاوریم.»
من که شاهد ماجرا بودم، به سرعت ۳ دلار از کیفم بیرون آوردم و به صندوقدار دادم. دخترک دو بازوی کوچکش را دور من حلقه کرد و با شادی گفت: «متشکرم خانم… متشکرم خانم.»
به طرفش خم شدم و پرسیدم: «منظورت چی بود که گفتی پس مامان تو بهشت با چی راه بره؟»
پسرک جواب داد: «مامان خیلی مریض است و بابا گفته که ممکنه قبل از عید کریسمس به بهشت بره!»
دخترک ادامه داد: «معلم ما گفته که رنگ خیابان‌های بهشت طلائی است، به نظر شما اگر مامان با این کفش های طلائی تو خیابانهای بهشت قدم بزنه، خوشگل نمیشه؟»
چشمانم پر از اشک شد و در حالی که به چشمان دخترک نگاه می‌کردم، گفتم: «چرا عزیزم، حق با تو است مطمئنم که مامان شما با این کفشها تو بهشت خیلی قشنگ می‏شه.»



 

موضوعات مرتبط: حکایت ها وحکمت ها
برچسب‌ها: حکایت ها وحکمتها

تاريخ : یک شنبه 31 / 3 / 1399 | 4:0 | نویسنده : اکبر احمدی |

وصیت



وصیت پدر

شخصی به پسرش وصیت کرد که پس از مرگم جوراب کهنه ای به پایم بپوشانید،میخواهم در قبر در پایم باشد

وقتی که پدرش فوت کرد و جسدش را روی تخته شست و شوی گذاشتند تا غسل بدهند، پسر وصیت پدر خود را به به عالم اظهار کرد، ولی عالم ممانعت کرد و گفت: طبق اساس دین ما ، هیچ میت را به جز کفن چیزی دیگری پوشانیده نمی شود!

ولی پسر بسیار اصرار ورزید تا وصیت پدرش را بجای آورند، سر انجام تمام علمای شهر یکجا شدند و روی این موضوع مشورت کردند، که سر انجام به مناقشه انجامید....

در این مجلس بحث ادامه داشت که ناگهان شخصی وارد مجلس شد و نامه پدر را به دست پسر داد، پسر نامه را باز کرد، معلوم شد که نامه (وصیت نامه) پدرش است و به صدای بلند خواند:

پسرم! میبینی با وجود این همه ثروت و دارایی و باغ و ماشین واین همه امکانات وکارخانه حتی اجازه نیست یک جوراب کهنه را با خود ببرم!

یک روز مرگ به سراغ تو نیز خواهد آمد، هوشیار باش، به توهم اجازه یک کفن بیشتر نخواهند داد

پس کوشش کن از دارایی که برایت گذاشته ام استفاده کنی و در راه نیک و خیر به مصرف برسانی و دست افتاده گان را بگیری، زیرا یگانه چیزی که با خود به قبر خواهی برد همان اعمالت است






 

موضوعات مرتبط: حکایت ها وحکمت ها
برچسب‌ها: حکایت ها وحکمتها

تاريخ : یک شنبه 31 / 3 / 1399 | 4:0 | نویسنده : اکبر احمدی |




دیدار با خدا


زن با تقوائی خدا را در خواب دید و به او گفت : " خدایا ، من خیلی تنهایم آیا تو میهمان خانه من میشوی ؟ " خدا قبول کرد و به او گفت : فردا بدیدنش خواهد آمد.

زن از خواب بیدار شد ، خوشحال و با عجله شروع به تمیز کردن خانه کرد .نان تازه خرید . خوشمزه ترین غذائی را که بلد بود ، پخت . و بیتاب منتظر نشست !

چند دقیقه بعد در خانه بصدا در آمد ، زن با عجله بسوی در رفت و آن را باز کرد !

پشت در پیرمرد فقیری بود . پیرمرد گرسنه بود . از او خواست تا غذائی به او بدهد.زن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را محکم بست !

ساعتی بعد باز در خانه کوبیده شد ، زن دو باره در را گشود . این بار کودکی که ازسرما میلرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد ! زن با ناراحتی در را بست وغرغرکنان بخانه برگشت !

نزدیک غروب بار دیگر در خانه را زدند ! این بار زن مطمئن بود که خدا به دیدنش آمده پس با شتاب بسوی در دوید ! در را باز کرد . اما این بار نیز زن فقیری پشت در بود !

زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذائی بخرد ، زن که از نیامدن خدا خیلی عصبانی شده بود ، با داد و فریاد زن فقیر را دور کرد !

شب شد ، ولی خدا نیامد ! زن نا امید رفت و خوابید ، بار دیگر خدا را در خواب دید !

با ناراحتی و گله مند بخدا گفت : " خدایا ، مگر تو قول نداده بودی که امروز را به دیدنم می آئی ؟ "

خداوند با مهربانی جواب داد : " ولی ، من سه بار بخانه ات آمدم اما تو هر سه باردر به رویم با عصبانیت بستی ! "


نتیجه اخلاقی :

عشق بهترین نغمه بر موسیقی زندگیست ! انسان بدون عشق ،هرگز با همسرائی با شکوه زندگی ، همنوا نخواهد شد !اوست عشق و عشق است خدا. این عشق در نوعدوستی و خدمت به خلق تجلی می یابد



 

موضوعات مرتبط: حکایت ها وحکمت ها
برچسب‌ها: حکایت ها وحکمتها

تاريخ : یک شنبه 31 / 3 / 1399 | 4:0 | نویسنده : اکبر احمدی |

شهر ممنوعه چین




شهر ممنوعه



شهری بود که در آن، همه چیز ممنوع بود.
و چون تنها چیزی که ممنوع نبود بازی الک دولک بود، اهالی ‌شهر هر روز به صحراهای اطراف می‌رفتند و اوقات خود را با بازی الک دولک می‌گذراندند.
و چون قوانین ممنوعیت نه یکباره بلکه به تدریج و همیشه با دلایل کافی وضع شده بودند، کسی دلیلی برای گلایه و شکایت نداشت و اهالی مشکلی هم برای سازگاری با این قوانین نداشتند.

سال‌ها گذشت. یک روز بزرگان شهر دیدند که ضرورتی وجود ندارد که همه چیز ممنوع باشد و جارچی‌ها را روانه کوچه و بازار کردند تا به مردم اطلاع بدهند که می‌توانند هر کاری دلشان می‌خواهد بکنند.
جارچی‌ها برای رساندن این خبر به مردم، به مراکز تجمع اهالی شهر رفتند و با صدای بلند به مردم گفتند:”آهای مردم! آهای … ! بدانید و آگاه باشید که از حالا به بعد هیچ کاری ممنوع نیست.”

مردم که دور جارچی‌ها جمع شده بودند، پس از شنیدن اطلاعیه، پراکنده شدند و بازی الک دولک شان را از سر گرفتند.
جارچی‌ها دوباره اعلام کردند: “می‌فهمید! شما حالا آزاد هستید که هر کاری دلتان می‌خواهد، بکنید.”
اهالی جواب دادند: “خب! ما داریم الک دولک بازی می‌کنیم.”
جارچی‌ها کارهای جالب و مفید متعددی را به یادشان آوردند که آنها قبلاً انجام می‌دادند و حالا دوباره می‌توانستند به آن بپردازند.
ولی اهالی گوش نکردند و همچنان به بازی الک دولک شان ادامه دادند؛ بدون لحظه‌ای درنگ.
جارچی‌ها که دیدند تلاش شان بی‌نتیجه است، رفتند که به اُمرا اطلاع دهند.
اُمرا گفتند: ”کاری ندارد! الک دولک را ممنوع می‌کنیم.”
آن وقت بود که مردم دست به شورش زدند و همه امرای شهر را کشتند و بی‌درنگ برگشتند و بازی الک دولک را از سر گرفتند.

 

موضوعات مرتبط: حکایت ها وحکمت ها
برچسب‌ها: حکایت ها وحکمتها

تاريخ : یک شنبه 31 / 3 / 1399 | 4:0 | نویسنده : اکبر احمدی |
موضوع نجات و رستگاری از مهم ترین مباحث و دغدغه های ادیان بزرگ است. آیین هندو نیز در این باره فکرت ها و دیدگاه های قابل تاملی را ارائه کرده است. آنچه در پی می خوانید، مقدمه ای است بر موضوع نجات در آیین هندو. در اين جستار پس از بررسي مفهوم مُکْشه و سير تاريخي نجات شناسي هندويي، به پاسخ هاي آيين هندو به سه پرسش اساسي مسئله نجات پرداخته مي شود. لازم به یاد است که نویسنده این مقاله، شادروان علیرضا شایق، از دانشجویان و پژوهندگان دانشگاه ادیان و مذاهب قم بود. ایشان بجز آنکه دانشجوی این بنده بود، دوستی مهربان، انسانی خلیق و همکاری دلسوز بود که این سرای خاکی را بیش این تحمل نیاورد و خیلی ناباورانه و زود به دیار باقی شتافت. روحش شاد و قرین رحمت پروردگار متعال باد.

 

 

درآمدي بر نجات شناسي هندويي

مرحوم شادروان علي رضا شايق[1]*

اشاره

رسيدن به نجات و رهايي، همواره مطلوب آدميان بوده است. همه اديان از نجات پيروان خويش دم مي زنند و به رستگاري ابدي بشارت مي دهند. درحقيقت، رستگاريچيزينيستجزنامديگريبرايدين،چراكههمهاديان،وسايليبراينيلانسانهابهرستگاريدرسطوحمختلفهستند. هر دينى در باب نجات بايد به سه پرسش پاسخ گويد: نجات از چه؟ نجات به سوى چه؟ نجات به چه؟ پاسخ پرسش اول، ديدگاه دين در باب موقعيت فعلي انسان در جهان و معضل او را بيان مي كند. پاسخِ پرسشِ دوم، تبيين وضعيت مطلوبى است كه بايد به آن دست يافت. و پاسخ پرسش سوم، بيان راه نجات است. مجموعه اين پاسخ ها، نجات شناسي آن دين را شکل مي دهد.


موضوعات مرتبط: حکایت ها وحکمت ها
برچسب‌ها: حکایت ها وحکمت ها

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 12 / 1 / 1399 | 8:14 | نویسنده : اکبر احمدی |
یادداشتی که می خوانید به حقیقتی اختصاص دارد که شاید کمتر مورد توجه قرار گرفته باشد. حقیقت این است افرادی که در حدود شصت سالگی به سر می برند، عموما از شادمانی بیشتری نسبت به دیگران و یا نسبت به خودشان در دیگر سنین عمرشان، برخوردارند و سبب این وضعیت نیز چیزی نیست جز نوعی وارستگی که معمولا در این سن برای انسان ها حاصل می شود. مطلب را دنبال کنید تا بیشتر متعجب شوید ...

شصت سالگی: آستانه وارستگی و شادمانی

علی موحدیان عطار

در یکی از این شب‌ها به این فکر می‌کردم که من اکنون ۵۸ سالگی خود را می‌گذرانم و کم‌کم به آخرین دوره زندگی خود، یعنی سالمندی نزدیک می‌شوم؛ پس بد نیست در باره این سن و اوضاع و احوال آدم‌ها در آن چیزهایی بدانم. بنابراین، مطالعه در این باره را به صورت تفننی آغاز کردم. در یکی دو تا از نوشته‌هایی که می‌خواندم به مطالبی رسیدم که باید بگویم من را به‌وجد آورد:


موضوعات مرتبط: حکایت ها وحکمت ها
برچسب‌ها: حکایت ها وحکمت ها

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 12 / 1 / 1399 | 8:10 | نویسنده : اکبر احمدی |

احترام به همسر به سبک عالم مشهور

مومن واقعی باید نسبت به همسر خود با عطوفت برخورد کند وخواسته های او را در حد توان تا جایی که از خط قرمز اسلام نگذشته برآورده سازد، زیرا زنان روحیه ای لطیف دارند که ممکن است با اندکی بی مهری خدشه دار گردد و زندگی مشترک را به خطر بیندازد.

بخش  اخلاق و عرفان اسلامی تبیان

احترام به همسر

آیه:

خداوند متعال در قرآن می‌فرماید: وَعَاشِرُوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ ) نساء/19 (و با آنان (زنان) به نیکویی رفتار کنید

 

آینه:

حکایت؛ خانه آیت الله میرزا جواد آقای تهرانی بسیار جالب و دیدنی بود، وسائل و لوازم منزل به طور  منظم چیده شده بود، مثلا رنگ پرده ها خیلی ساده بود ولی متناسب با رنگ منزل بود. بقیه وسائل موجود در خانه نیز چنین بود، علت اینها را از مرحوم آقا پرسیدند که مثلا چرا اینقدر مرتب و منظم است؟ 

ایشان فرمودند: موقعی که من ازدواج کردم همسرم از خانواده آبرومند و نسبتا متمکنی بود و من گفتم  که طلبه هستم و چیز زیادی ندارم و آنها بدین صورت قبول نمودند ولی بعدها می دیدم هر وقت اقوام و خویشان همسرم به منزل ما می آمدند، خانه سرو سامان خوبی نداشت و بعضا باعث خجالت و شرمندگی همسرم می شد، لذا بخاطر احترام به همسرم و رضایت او منزل را به این صورت درآوردم که مشاهده می کنید و این موجب رضایت و خشنودی او شد.

زینت منزل فقط به خاطر رضایت او بوده نه برای تمایل خودم به تجملات و زرق و برق دنیوی.(با اقتباس و ویراست از کتاب آینه اخلاق)

 


منبع : جام نیوز


موضوعات مرتبط: حکایت ها وحکمت ها
برچسب‌ها: حکایت ها وحکمت ها

تاريخ : شنبه 12 / 1 / 1399 | 8:8 | نویسنده : اکبر احمدی |

اگر میخواهید تا آخر عمر پشیمان نباشید...

مردی سگش را در خانه می گذارد تا از طفل شیر خوارش مواظبت کند و خودش برای شکار بیرون رفت، و زمانی که برگشت، سگش را دید که در جلو خانه ایستاده و پارس می کند و پنجه هایش خون آلود است. مرد با تفنگش به سوی سگ شلیک کرد و او را کشت و با سرعت وارد خانه شد تا باقی مانده ی فرزندش را ببیند...

 

پشیمانی

زمانی که وارد شد دید که گرگی غرق در خون غلتیده و فرزندش بدون هیچ آسیبی سالم است. 

تصور کنید که مرد چه قدر احساس گناه می کند چه عذاب وجدانی دارد که نزدیک است از حال برود؛ و پشیمانی تا آخر عمر همراهش باقی خواهد

ماند

*چه بسیارند کسانی که با ظلم و ستم، جان داده اند!

*چه عواطف بسیاری به خاطر گمان بد، از بین رفته اند!

*چه رابطه های بسیاری به خاطر دلایل اشتباه، قطع شده اند!

*فقط با چشمانتان نگاه نکنید، با عقلتان بنگرید و حقیقت را دریابید؛ 

*قبل از اینکه عکس العملی نشان دهید به حرف های طرف مقابل گوش كنید تا به دلیل قضاوت اشتباه تا آخر عمر گریان نباشید. 

«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِیرًا مِّنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْم» (الحجرات آیه12)

ای كسانى كه ایمان آورده اید! از بسیارى گمانها بپرهیزید، چرا كه پاره اى از گمانها گناه هستند

 


منبع: کانال رسمی آیت الله بهجت (ره)


موضوعات مرتبط: حکایت ها وحکمت ها
برچسب‌ها: حکایت ها وحکمت ها

تاريخ : شنبه 12 / 1 / 1399 | 8:5 | نویسنده : اکبر احمدی |

نامه ای واقعی به خدا

این ماجرای واقعی در مورد شخصی به نام نظرعلی طالقانی است که در زمان ناصرالدین شاه، دانش آموزی در مدرسه ی مروی تهران بود و بسیار بسیار آدم فقیری بود. یک روز نظرعلی به ذهنش می رسد که برای خدا نامه ای بنویسد. نامه ی او در موزه ی گلستان تهران تحت عنوان "نامه ای به خدا" نگهداری می شود.

نامه، نامه ای به خدا

 

مضمون این نامه :

بسم الله الرحمن الرحیم

خدمت جناب خدا !

سلام علیکم ،

اینجانب بنده ی شما هستم. از آن جا که شما در قرآن فرموده اید: 


موضوعات مرتبط: حکایت ها وحکمت ها
برچسب‌ها: حکایت ها وحکمت ها

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 12 / 1 / 1399 | 8:4 | نویسنده : اکبر احمدی |

یک داستان آموزنده/ پاداش جوانمردان

سلیمان‌ افسوس‌ بسیار‌ خـورد‌ کـه‌ این شخص را نمی شناسد تا جـبران جـوانمردی او را بـنماید سلیمان چون از وضـع گـذشته خزیمه مطلع گردید دسـتور داد؛ فـرمان حکومت جزیره را به نام او که‌ اینک پس‌ از مدت ها از رنج و محنت زمانه آسوده گشته است؛ بـنویسند و وی دسـتور داد پس‌ از تصدی حکومت؛ در کار فرماندار سـابق رسـیدگی نماید و جـریان را بـه او گـزارش دهد و بدین گونه خزیمه‌ بـه جانب‌ جزیزه حرکت نمود.
 
پاداش جوانمردان

در زمان خلافت سلیمان بن عبد الملک مروان شخصی‌ سخی‌ الطـبع‌ بـنام خـزیمة بن بشر؛در «جزیره» (زیره مجاور شام واقع در میان نـهر دجـله و فـرات است.) می زیست. «خزیمه»عمری را با بلند نظری و سخاوت و جوانمردی‌ به سر آورده؛ و میان مردم بـدین اوصاف مشهور بود.


موضوعات مرتبط: حکایت ها وحکمت ها
برچسب‌ها: حکایت ها وحکمت ها

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 12 / 1 / 1399 | 8:3 | نویسنده : اکبر احمدی |

نقاشی مبارزه مار و خارپشت با شمشیر

چند خارپشت دارید؟
خارپشتی از یک مار تقاضا کرد که بگذار من نیز در لانه تو، مأوا گزینم و همخانه تو باشم. مار تقاضای خارپشت را پذیرفت و او را به لانه تنگ و کوچک خویش راه داد. چون لانه مار تنگ بود، خارهای تیز خارپشت هر دم به بدن نرم مار فرو می‌رفت و او را مجروح می‌ساخت اما مار از سر نجابت دم بر نمی‌آورد.
سرانجام مار گفت: «نگاه کن ببین چگونه مجروح و خونین شده‌ام. می‌توانی لانه من را ترک کنی؟»
خارپشت گفت: «من مشکلی ندارم، اگر تو ناراحتی می‌توانی لانه دیگری برای خود بیابی!»
عادت‌ها ابتدا به صورت مهمان وارد می‌شوند اما دیری نمی‌گذرد که خود را صاحبخانه می‌کنند و کنترل ما را به دست می‌گیرند.
مواظب خارپشت عادت‌های منفی زندگی‌تان باشید.

موضوعات مرتبط: حکایت ها وحکمت ها
برچسب‌ها: حکایت ها وحکمت ها

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 12 / 1 / 1399 | 7:48 | نویسنده : اکبر احمدی |

نقاشی دو مرد در حال بازی شطرنج

باخت کاسپاروف

کاسپارف معروف، در بازی شطرنج به یک آماتور باخت. همه تعجب کردند و علت باخت را جویا شدند و او این گونه عنوان کرد: «در بازی با او نمی‌دانستم که آماتور است. برای همین، با هر حرکت او دنبال نقشه‌ای که در سر داشت می‌گشتم. گاهی به خیال خود نقشه‌اش را خوانده و حرکت بعدی را پیش‌بینی می‌کردم، اما در کمال تعجب حرکت ساده دیگری می‌دیدم. تمرکز می‌کردم که شاید نقشه جدیدش را کشف کنم. آن قدر در پی حرکت‌های او بودم و دنباله‌رو مسیر او شدم که مهره‌های خودم را گم کردم. بعد که به سادگی مات شدم فهمیدم حرکت‌های او از سر مهارت‌نداشتن بود و فقط مهره‌ها را حرکت می‌داد و من از لذت بازی غافل شدم چون به دنبال نقشه‌ای بودم که وجود نداشت. بازی را باختم اما درس بزرگ‌تری یاد گرفتم که تمام حرکت‌ها از سر حیله نیست. آن قدر فریب دیده‌ایم و نقشه کشیده‌ایم که صادقانه حرکت کردن را باور نداریم و به دنبال نقشه‌هایش می‌گردیم آنجاست که مسیر را گم می‌کنیم و می‌بازیم.»


موضوعات مرتبط: حکایت ها وحکمت ها
برچسب‌ها: حکایت ها وحکمت ها

تاريخ : شنبه 12 / 1 / 1399 | 7:47 | نویسنده : اکبر احمدی |

نقاشی دو مرد دوقلوی همسان

دوقلوهای همسان با ویژگی‌های متفاوت
دو برادر دوقلو بودند که به سختی می‌شد آن دو را از یکدیگر تشخیص داد. این دو برادر سال‌ها پیش خانواده خود را از دست داده بودند. یکی صاحب چند فروشگاه زنجیره‌ای بزرگ طراحی و فروش لباس در سراسر دنیا بود و آن دیگری صاحب یک تعمیرگاه بی‌رونق در گوشه‌ای دورافتاده از شهر بود. در یک سفر که با هم داشتند بر اثر حادثه‌ای، هر دو حافظه خود را از دست دادند و پس از چند ماه درمان ناموفق در برگرداندن حافظه، در تشخیص هویت واقعی آنان اشتباه شد.
او که فقیرتر بود را به عنوان صاحب چندین فروشگاه بزرگ به دفتر کارش بردند و دیگری را که در حقیقت همان ثروتمند بود، به عنوان تعمیرکار فقیر به دوستان تعمیرگاهی‌اش سپردند. یک سال گذشت. آن دو نفر هنوز هم حافظه خود را به دست نیاورده بودند. در واقع تا آخر عمر نمی‌توانستند گذشته خود را به یاد آوردند. برادری که صاحب ثروتی عظیم شده بود، ذهنی بی‌برنامه و نامرتب داشت و در عرض کمتر از یک سال با بی‌نظمی و بی‌فکری همه دار و ندارش را از دست داد و صاحب فروشگاه کوچکی در حومه شهر شد.
برادر ثروتمندی که فقیر شده بود در عرض یک سال همان تعمیرگاه ضعیف حومه شهر را به بزرگ‌ترین مجموعه تعمیر و تنظیم خودرو در سراسر کشور تبدیل کرد و تصمیم داشت یک مجموعه زنجیره‌ای از خدمات و پشتیبانی خودرو را برای چندین خودروساز در چندین کشور برپا سازد.
دوقلوهای همسان ویژگی‌های فردی متفاوتی داشتند که می‌توانست یکی را از اوج بدبختی به ثروت تضمینی برساند و آن دیگری را از بهترین موقعیت به وضعیت یک فرد مسکین و درمانده با درآمد کم تنزل دهد. خیلی‌ها گمان می‌کنند چاره کار آنها فقط سرمایه اولیه زیاد است و حمایت و پشتیبانی بی قید و شرط از سوی دیگران. متأسفانه هنوز هم کم نیستند کسانی که گمان می‌کنند پول و سرمایه به تنهایی خوشبختی می‌آورد. البته فکر، نظم و برنامه‌ریزی هم بدون پول و ثروت به هیچ جا نمی‌رسد.
نظر شما چیست؟

موضوعات مرتبط: حکایت ها وحکمت ها
برچسب‌ها: حکایت ها وحکمت ها

تاريخ : شنبه 12 / 1 / 1399 | 7:42 | نویسنده : اکبر احمدی |
پدر و خواستگاران
ترازو در حال اندازه گیری ارزش پول و اخلاقیات
پسری با اخلاق و نیک سیرت اما فقیر به خواستگاری دختری رفت. پدر دختر گفت: «تو فقیری و دخترم طاقت رنج و سختی ندارد پس من به تو دختر نمی‌دهم.»
پسری پول‌دار اما بدکردار به خواستگاری همان دختر می‌رود. پدر دختر با ازدواج موافقت می‌کند و در مورد اخلاق پسر می‌گوید: «انشاءالله خدا او را هدایت می‌کند.»
دختر گفت: «پدرجان، مگر خدایی که هدایت می‌کند با خدایی که روزی می‌دهد فرق دارد؟»

موضوعات مرتبط: حکایت ها وحکمت ها
برچسب‌ها: پدر و خواستگاران

ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 4 / 11 / 1398 | 8:22 | نویسنده : اکبر احمدی |
محاکمه دزد نان
نقاشی دست در حال تکه کردن نان
ﺩﺭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺷﻬﺮﻫﺎﯼ ﮐﺎﻧﺎﺩﺍ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺍﺩﮔﺎﻩ ﺍﺣﻀﺎﺭ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺩﺯﺩﯾﺪﻥ ﻧﺎﻥ. ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺑﻪ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﺶ ﺍﻋﺘﺮﺍﻑ ﮐﺮﺩ ﻭﻟﯽ ﮐﺎﺭ ﺧﻮﺩﺵ ﺭا ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺗﻮﺟﯿﻪ ﮐﺮﺩ: «ﺧﯿﻠﯽ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺑﻮﺩ ﺑﻤﯿﺮﻡ!»
ﻗﺎﺿﯽ ﮔﻔﺖ: «ﺗﻮ ﺧﻮﺩﺕ می‌دانی ﮐﻪ ﺩﺯﺩ ﻫﺴﺘﯽ ﻭ ﻣﻦ ﺩﻩ ﺩﻻﺭ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺟﺮﯾﻤﻪ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ ﻭ می‌دانم ﮐﻪ ﺗﻮﺍﻥ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ آن را ﻧﺪﺍﺭﯼ، ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺧﺎﻃﺮ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺗﻮ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ می‌کنم.»
ﺩﺭ ﺁﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﻤﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺩﯾﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﻗﺎﺿﯽ ﺩﻩ ﺩﻻﺭ ﺍﺯ ﺟﯿﺐ ﺧﻮﺩ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﮐﺮﺩ ﺑﺎﺑﺖ ﺣﮑﻢ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﺷﻮﺩ. ﺳﭙﺲ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺣﺎﺿﺮ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ: «ﻫﻤﻪ ﺷﻤﺎ ﻣﺤﮑﻮﻡ ﻫﺴﺘﯿﺪ ﻭ باید ﺩﻩ ﺩﻻﺭ ﺟﺮﯾﻤﻪ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﮐﻨﯿﺪ ﭼﻮﻥ ﺩﺭ ﺷﻬﺮﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ می‌کنید ﮐﻪ ﻓﻘﯿﺮﯼ ﻣﺠﺒﻮﺭ می‌شود ﯾﮏ ﻧﺎﻥ ﺩﺯﺩﯼ ﮐﻨﺪ.»
ﺩﺭ ﺍﻭﻥ ﺟﻠﺴﻪ ﺩﺍﺩﮔﺎﻩ حدود پانصد ﺩﻻﺭ ﺟﻤﻊ ﺷﺪ که ﻗﺎﺿﯽ آن را ﺑﻪ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺑﺨﺸﯿﺪ.

موضوعات مرتبط: حکایت ها وحکمت ها
برچسب‌ها: محاکمه دزد نان

تاريخ : یک شنبه 4 / 11 / 1398 | 8:20 | نویسنده : اکبر احمدی |
نیش مار و زنبور
 
نقاشی مار و زنبور
روزی زنبور و مار با هم بحثشان شد. مار گفت: «انسان‌ها از ترس ظاهر خوفناک من می‌میرند نه به خاطر نیش زدنم.»
اما زنبور قبول نکرد. مار برای اثبات حرفش با زنبور قراری گذاشت. آنها رفتند و رفتند تا رسیدند به چوپانی که در کنار درختی خوابیده بود. مار رو به زنبور کرد و گفت: «من او را می‌گزم و مخفی می‌شوم و تو در بالای سرش سر و صدا ایجاد کن و خود نمایی کن.»
مار نیش زد و زنبور شروع به پرواز کردن در بالای سر چوپان کرد. چوپان فورا از خواب پرید و گفت: «ای زنبور لعنتی» و شروع به مکیدن جای نیش و تخلیه زهر کرد. مقداری دارو بر روی زخمش قرار داد و بعد از چند روز بهبودی یافت.
مدتی بعد که باز چوپان در همان حالت بود، مار و زنبور نقشه دیگری کشیدند. این بار زنبور نیش می‌زد و مار خودنمایی می‌کرد. این کار را کردند و چوپان از خواب پرید و همین که مار را دید از ترس پا به فرار گذاشت و به خاطر وحشت از مار دیگر زهر را تخلیه نکرد و ضمادی هم استفاده نکرد. چند روز بعد چوپان به خاطر ترس از مار و نیش زنبور مرد.
برخی بیماری‌ها و کارها نیز همین گونه هستند. فقط به خاطر ترس از آنها، افراد نابود می‌شوند یا شکست می‌خورند. بیماری سرطان از جمله بیماری‌هایی است که دلیل عمده مرگ و میر بیمارانش باخت و تضعیف روحیه آنان است.

موضوعات مرتبط: حکایت ها وحکمت ها
برچسب‌ها: نیش مار و زنبور

تاريخ : یک شنبه 4 / 11 / 1398 | 8:18 | نویسنده : اکبر احمدی |

اگر میخواهید تا آخر عمر پشیمان نباشید...

مردی سگش را در خانه می گذارد تا از طفل شیر خوارش مواظبت کند و خودش برای شکار بیرون رفت، و زمانی که برگشت، سگش را دید که در جلو خانه ایستاده و پارس می کند و پنجه هایش خون آلود است. مرد با تفنگش به سوی سگ شلیک کرد و او را کشت و با سرعت وارد خانه شد تا باقی مانده ی فرزندش را ببیند...

پشیمانی

زمانی که وارد شد دید که گرگی غرق در خون غلتیده و فرزندش بدون هیچ آسیبی سالم است. 

تصور کنید که مرد چه قدر احساس گناه می کند چه عذاب وجدانی دارد که نزدیک است از حال برود؛ و پشیمانی تا آخر عمر همراهش باقی خواهد ماند

*چه بسیارند کسانی که با ظلم و ستم، جان داده اند!

*چه عواطف بسیاری به خاطر گمان بد، از بین رفته اند!

*چه رابطه های بسیاری به خاطر دلایل اشتباه، قطع شده اند!

*فقط با چشمانتان نگاه نکنید، با عقلتان بنگرید و حقیقت را دریابید؛ 

*قبل از اینکه عکس العملی نشان دهید به حرف های طرف مقابل گوش كنید تا به دلیل قضاوت اشتباه تا آخر عمر گریان نباشید. 

«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِیرًا مِّنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْم» (الحجرات آیه12)

ای كسانى كه ایمان آورده اید! از بسیارى گمانها بپرهیزید، چرا كه پاره اى از گمانها گناه هستند

 


منبع: کانال رسمی آیت الله بهجت (ره)


موضوعات مرتبط: حکایت ها وحکمت ها
برچسب‌ها: اگر میخواهید تا آخر عمر پشیمان نباشید

تاريخ : یک شنبه 1 / 9 / 1398 | 17:50 | نویسنده : اکبر احمدی |

دنباله حرفِ مُفت را نگیرید تا بمیرد

در زمان مرجعیت آیت‌الله العظمی حاج سید محمدحجت کوه کمری عده ای از طلاب خدمت ایشان رسیدند و عرض کردند بیرون بعضی از روحانی ها پشت سر شما حرفهایی میزنند بهتر است حضرتعالی اعلامیه ای صادر کنید و یا در آخر درس خارج این حرفها را تکذیب کنید.
کلاغ و درخت
مرحوم آیت‌الله العظمی حاج میرزا جواد سلطان القراء(ره) فرمودند:
در زمان مرجعیت آیت‌الله العظمی حاج سید محمدحجت کوه کمری عده ای از طلاب خدمت ایشان رسیدند و عرض کردند بیرون بعضی از روحانی ها  پشت سر شما حرفهایی میزنند بهتر است حضرتعالی اعلامیه ای صادر کنید و یا در آخر درس خارج این حرفها را تکذیب کنید.

ایشان نگاهی کردند و فرمودند:
این حرفهایی که میزنند درست است؟
شما این حرفها را باور میکنید؟

عرض کردند خیر هیچ کس باور نمیکند

آیت‌الله العظمی حجت کوه کمری(ره) لبخندی زدند و فرمودند:
پس الباطل یموت بترک ذکره
(مرگ باطل به ترک ذکر آن است.)

موضوعات مرتبط: حکایت ها وحکمت ها
برچسب‌ها: دنباله حرفِ مُفت را نگیرید تا بمیرد

تاريخ : یک شنبه 1 / 9 / 1398 | 17:44 | نویسنده : اکبر احمدی |

نماینده دروغگو را تدریس كند

به معلمت بگو این صفحه را پاره كردم تا به جای چو

چوپان
معلم سر كلاس به یكی از شاگردان گفت درس چوپان دروغگو را بخوان.
بچه زد زیر گریه و گفت : نمی توانم آقا معلم!

معلم پرسید: چرا؟
بچه پاسخ داد: آقا! پدرم این صفحه را از كتابم پاره كرده.
معلم بر آشفت و جویا شد: به چه دلیل؟

پسره با لحنی لرزان گفت : آقا معلم! پدرم چوپان است. از خواندن این درس سخت خشمگین شد و رو به من گفت:
من و پدرم و پدر بزرگم و بسیاری از پیامبران چوپان بودیم و هیچ پیامبری دروغگو نبوده است.

اما یك نفر در ده ما پیدا شد و گفت به من رای بدهید تا برای شما مدرسه بسازم، خانه بهداشت درست كنم ، به روستا جاده كشی كنم و برای فرزندانتان شغل ایجاد كنم.

ما هم باور كردیم و به او رای دادیم و آقا شد نماینده مجلس و به هیچ یک از حرف هایش هم عمل نكرد و جواب سلاممان را هم نمی دهد. به معلمت بگو این صفحه را پاره كردم تا به جای چوپان دروغگو درس جدید:

" نماینده دروغگو " را تدریس كند.پان دروغگو درس جدید: "نماینده دروغگو " را تدریس كند.

موضوعات مرتبط: حکایت ها وحکمت ها
برچسب‌ها: نماینده دروغگو را تدریس كند

تاريخ : یک شنبه 1 / 9 / 1398 | 17:41 | نویسنده : اکبر احمدی |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد