.post img { max-width: 500px; /* Adjust this value according to your content area size*/ height: auto; *تا چه اندازه باید دقیق بود؟!

اقرب ‌الطرق الی‌الله، همنشینی با خوبان است

*تا چه اندازه باید دقیق بود؟!

صفوان ابن مهران کوفی از جمله اصحاب حضرت صادق و موسی ابن جعفر (ع) بشمار میرفت مردی پسندیده و پرهیزگار بود زندگی خود را از راه کرایه دادن شترهایش تأمین می کرد و شترهای زیادی داشت.

 


موضوعات مرتبط: داستانها
برچسب‌ها: داستان ها

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 27 / 8 / 1400 | 6:0 | نویسنده : اکبر احمدی |

سخاوت و بخشش آرامشی برای خود، آسایشی برای دیگران

نتیجه سخاوت

حضرت صادق (ع) فرمود عده ای از یمن وارد بر پیامبر (ص) شدند در میان آنها یکی از همه بیشتر با سخنان درشت پیغمبر (ص) را مورد خطاب قرار میداد و به یاوه بحث میکرد .

 


موضوعات مرتبط: داستانها
برچسب‌ها: داستان ها

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 27 / 8 / 1400 | 6:0 | نویسنده : اکبر احمدی |
پنجاه و سه جعفر: بهترین داستانی که در عمرم خوانده‌ ام
 
 
بهترین داستانی که تا کنون خوانده ام !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
 
سال‌هاست که به خواندن و نوشتن قصه، حکایت و داستان علاقة بسیار دارم. تاکنون خودم همه داستان‌های بسیار نوشته‌ام و از سال ۱۳۴۷ تاکنون در مجله «درس‌هایی از مکتب اسلام» داستان‌های دنباله‌دار می‌نویسم. من سال‌های سال در دبستان، دبیرستان و مراکز تربیت معلم تدریس کرده‌ام و
 
راستش را بخواهید به خواندن خاطرات معلمان هم علاقه بسیار دارم. بارها از من پرسیده‌اند که در میان خاطرات معلمی کدام‌یک را بیشتر دوست دارم. راستش را بخواهید در مجله پیک دانش‌آموز (نیمه دوم بهمن‌ماه سال ۱۳۴۹) داستان «اشک و شادی» که در واقع خاطره‌ای از یک معلم است را
 
خواندم. گویا نویسنده داستان دوست نداشته اسمش را بنویسد، اما من این خاطره را بهترین داستانی می‌دانم که در تمام عمرم خوانده‌ام. دوست دارم که شما هم، ای معلم عزیز، این داستان را بخوانید.

 


موضوعات مرتبط: داستانها
برچسب‌ها: داستان ها

ادامه مطلب
تاريخ : دو شنبه 20 / 6 / 1400 | 9:41 | نویسنده : اکبر احمدی |


موضوعات مرتبط: داستانها
برچسب‌ها: داستان ها

تاريخ : یک شنبه 30 / 5 / 1400 | 6:0 | نویسنده : اکبر احمدی |

شاه و پیرمرد

این داستان بسیار جالب است از دست ندهید(کلیک کن)


موضوعات مرتبط: داستانها
برچسب‌ها: داستان ها

تاريخ : یک شنبه 29 / 5 / 1400 | 21:6 | نویسنده : اکبر احمدی |

سكوت كوچه را طنين گامهاى دو اسب ، در هم مى شكند...

دو سايه ، دو اسب ، دو سوار از دو سوى كوچه به هم نزديك مى شوند.

 


موضوعات مرتبط: داستانها
برچسب‌ها: داستان ها

ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 30 / 5 / 1400 | 6:0 | نویسنده : اکبر احمدی |

 
دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن كرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌كردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند.
توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر كس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها تكه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را.
شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من كاری با كسی ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا می‌كنم. نه قیل و قال می‌كنم و نه كسی را مجبور می‌كنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌كنی.تو زیركی و مومن. زیركی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند.
از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا این كه چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد كه لا به لای چیز‌های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار یك بار هم شده كسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یك بار هم او فریب بخورد.

به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم كه آن را كنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام.
تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی‌اش را توی سرش بكوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود.
آن وقت نشستم و های های گریه كردم. اشك‌هایم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم كه صدایی شنیدم، صدای قلبم را.
و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شكرانه قلبی كه پیدا شده بود .
 

موضوعات مرتبط: داستانها
برچسب‌ها: داستان ها

تاريخ : یک شنبه 30 / 5 / 1400 | 6:0 | نویسنده : اکبر احمدی |

تشرف جوان فرانسوی به دین مبین اسلام در البرز

***************************

یک استاد هنر دانشگاه مریلند امریکا تشرف به دین مبین اسلام را تولد جدیدی برای خود دانست

جفرسون بندر، استاد هنر دانشگاه مریلند آمریکا پس از مسلمان شدن گفت: معتقدم که با گرایش به اسلام تولدی دوباره یافتم.
امام مسجد مرکز اسلامی واشنگتن، جمعه گذشته هنگامی که نمازگزاران برای ترک این مرکز اسلامی اماده می شدند، اسلام آوردن این هنرمند جوان را اعلام کرد و پس از آن، جفرسون بندر، با صدای بلند شهادتین را با دو زبان عربی و انگلیسی گفت و به دین اسلام مشرف شد.

 
***************************

 

 


موضوعات مرتبط: داستانها
برچسب‌ها: داستانها

ادامه مطلب
تاريخ : دو شنبه 5 / 4 / 1400 | 8:43 | نویسنده : اکبر احمدی |

***********************

جوان مسيحي

موهاي بلندي داشت اونارو پشت سرش بسته بود يک گيتار بلندي هم دستش بود دوستي اونو بامن آشنا کرد

مي گفت سئوالاتي از اسلام و قرآن داره جواب مي خواد.

***********************

 

 


موضوعات مرتبط: داستانها
برچسب‌ها: داستانها

ادامه مطلب
تاريخ : دو شنبه 5 / 4 / 1400 | 8:35 | نویسنده : اکبر احمدی |


اينجا كجاست كه حسين عليه السلام دستور توقف داده است ؟!

زنان در كجاوه مى مانند اما مردان يكى يكى از اسب فرود مى آيند و كنجكاو و متحير اما متين و مؤدب به كاروانسالار نزديك مى شوند.
امام فرمان مى دهد كه پرچمها را بياورند؛ او مى خواهد سپاه كوچك خويش ‍ را پيش از رسيدن به كربلا سازماندهى كند.
دوازده علم براى دوازده علمدار.

 


موضوعات مرتبط: داستانها
برچسب‌ها: داستانها

ادامه مطلب
تاريخ : دو شنبه 4 / 2 / 1400 | 20:57 | نویسنده : اکبر احمدی |

دو واحد سیاسی «کوفه شناسی» / شهری پولدار و شورشگر، همراه با چرخش های سیاسی


خوشا به حال تو، خوشا به حال چشمهاى تو !

كاش خدا جاى ترا با من عوض مى كرد.
كاش خدا مرا به جاى تو مى آفريد .
اى كاش من به جاى تو رونده اين راه بودم .

 


موضوعات مرتبط: داستانها
برچسب‌ها: داستانها

ادامه مطلب
تاريخ : دو شنبه 4 / 2 / 1400 | 20:54 | نویسنده : اکبر احمدی |

كوفه,اماكن مذهبي عراق,مكانهاي زيارتي عراق
كوفه آبستن حادثه است

كوفه آبستن حادثه است . رفت و آمدها، ديد و باز ديدها و حرف و سخنها به سان اولين بادهايى است كه ظهور حتمى طوفان را وعده مى دهد.

 


موضوعات مرتبط: داستانها
برچسب‌ها: داستانها

ادامه مطلب
تاريخ : دو شنبه 4 / 2 / 1400 | 20:51 | نویسنده : اکبر احمدی |

قسمت بیست و پنجم مسابقه رمان از دیار حبیب

پاسخ : از دیار حبیب

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم



غلغله اى است در خانه سليمان بن صرد خزاعى

 


موضوعات مرتبط: داستانها
برچسب‌ها: داستانها

ادامه مطلب
تاريخ : دو شنبه 17 / 12 / 1399 | 6:0 | نویسنده : اکبر احمدی |

از دیار حبیب

« بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم »


سكوت كوچه را طنين گامهاى دو اسب ، در هم مى شكند...


موضوعات مرتبط: داستانها
برچسب‌ها: داستانها

ادامه مطلب
تاريخ : دو شنبه 17 / 12 / 1399 | 6:0 | نویسنده : اکبر احمدی |

شیطان و بساط دست فروشی.........

شیطان و بساط فریب فروشی

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن كرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌كردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند.

موضوعات مرتبط: داستانها
برچسب‌ها: داستانها

ادامه مطلب
تاريخ : دو شنبه 17 / 12 / 1399 | 6:0 | نویسنده : اکبر احمدی |

The-Greedy-King-moral-stories

پادشاه حریص

پادشاهی که بر یک کشور بزرگ حکومت می کرد ولی باز هم از زندگی خود راضی نبود اما خودش نیز علت را نمی دانست !
روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد و هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد ، صدای ترانه ای را شنید و متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد ...
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید : چرا اینقدر شاد هستی ؟

موضوعات مرتبط: داستانها
برچسب‌ها: داستانها

ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 3 / 11 / 1399 | 8:45 | نویسنده : اکبر احمدی |

تاوان عشق
روزي فردوسي در مجلس سلطان محمود غزنوي اشعاري خواند و همه حاضران تحت تاثير قرار گرفتند لذا سلطان محمود خواهش کرد که وي شاهنامه را بسرايد و به وزيرش دستور داد براي هر هزار بيت هزار مثقال طلا به او دهند وقتي شاهنامه تمام شد شاه با وزرايش مشورت کرد که چه انعامي به فردوسي دهد .


موضوعات مرتبط: داستانها
برچسب‌ها: داستانها

ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 3 / 11 / 1399 | 8:38 | نویسنده : اکبر احمدی |

ابوبکر محمد بن سیرین

نخواه گناه کنی ، نمیکنی ... ؟ !

یه جوونی بود به نام ابن سیرین ...
شغل این جوون بزاز بود ، مغازه هم نداشت ...
فقط یه سبد داشت که رو سرش میذ اشت و تو این کوچه ها را میافتاد و كاسبي مي كرد و گاهي هم براي رفع خستگي گوشه اي مي نشست و بساطش را كناري پهن مي كرد.
از قضا زن جوا نی عاشقش شده بود و تصمیم گرفته بود ا و را به دام بندازه .

 

 


موضوعات مرتبط: داستانها
برچسب‌ها: داستانها

ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 3 / 11 / 1399 | 8:33 | نویسنده : اکبر احمدی |

شیطان چگونه انسان را فریب می‌دهد؟

شیطان:

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.
لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.


موضوعات مرتبط: داستانها
برچسب‌ها: داستانها

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 23 / 9 / 1399 | 17:55 | نویسنده : اکبر احمدی |

شعرهايي براي بانوي آب و آفتاب و آينه

آفتاب و آیینه

آفتاب تندي بالاي سرمان بود. سوز داغي در کوير در جريان بود. ما همه عرق مي ريختيم. هم خسته بوديم و هم تشنه.چندين مرحله از بازرسي را طي کرده بوديم. مراحل موفقيت آميز و گاهي سخت فراواني داشتيم. بعضي ها بين راه غالب تهي کرده بودند.مرحله به مرحله به مقصد نزديکتر مي شديم. با هم توي يک صف بوديم و البته او دو نفر جلوتر از من بود. معمولا در صف هايي که مي ايستاديم

موضوعات مرتبط: داستانها
برچسب‌ها: داستانها

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 23 / 9 / 1399 | 17:52 | نویسنده : اکبر احمدی |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 ... 6 صفحه بعد