.post img { max-width: 500px; /* Adjust this value according to your content area size*/ height: auto; لحظه ای تامل

 

1.    تقلید؛ خزان زندگی
اندیشیدن، فکر کردن و ره یافتن سخت است. سخت است که عالم ماده را کنار بزنی و فراتر از آن، به چیزهایی بیندیشی که ماورای عالم ماده اند؛ 
واقعیت ها، حقیقت ها، حق و باطل ها. به خاطر همین، خیلی ها به جای اندیشیدن و فکر کردن، تقلید می کنند. دسته ای یا گروهی یا فردی را که به نوعی در نگاهشان برتر می نماید، برمی گزینند تا به جایشان فکر کند، نتیجه بگیرد و راه بنماید و حتی به این هم نمی اندیشند که آن فرد یا گروه حق است یا باطل؟
خیلی ها از سرِ سستی، تنبلی و راحت طلبی، به پیروی کورکورانه و تقلید جاهلانه ای بسنده می کنند که قدرت اندیشیدن را از آنان می گیرد و صاحبان این منش را به موجوداتی کاملاً دنیایی بدل می کند که نه توان تشخیص حق و باطل را دارند و نه توان انتخاب راه درست را
تقلیدهای کورکورانه، دیوار ستبری است که راه را بر نسیم حیات بخش اندیشه و فکر در زندگی می بندد و باغچه زندگی را خزان زده و بی ثمر می کند.

.    دست یابی به معرفت یقینی
آی آدم ها، آی آنها که بر کوهپایه های زندگی در جست و جوی حیات اید، چشمه زلالی از آب گوارای معرفت، بر قله های بلند تلاش و اندیشه جاری استبه هوش که به هرزآب ها و مانداب های پراکنده ظن و گمان دلخوش نکنید. چشمه سار معرفت آن بالاست
مباد عطشِ اندیشه هاتان را به هرزآب های ظن و گمان و اعتقاد
باطل سیراب کنید.
زینهار که به مانداب های ظن و گمان، دست از چشمه زلال معرفت حقیقی بدارید و از شناخت راستین و یقینیِ حقایق باز بمانید که مانداب های آلوده گمان ها و شک ها و اعتقادات بی مبنا، حیاتی به دست نمی دهد.
آی آدم ها، اگر در جست و جوی حیات اید، دلخوش به گمان نمانید، پا به پای اندیشه تان بکوشید و بالا بروید، تا قله بلند معرفت و یقین را دریابید که قطره ای از چشمه سار معرفت یقینی، حیات جاودانه تان می بخشد.

 


موضوعات مرتبط: لحظه ای تامل
برچسب‌ها: لحظه ای تامل

تاريخ : شنبه 7 / 7 / 1394 | 15:30 | نویسنده : اکبر احمدی |

توشه ای برای فردا 



شب می خوابی و صبح آسوده برمی خیزی.

چند قدمی پی کسب و کاری و بعد خورد و خوراک و استراحتی، و بعد باز هم کار و تلاش برای موازنه دخل و خرج، و شب خسته و خواب آلود باز سر بر بالش می گذاری. 

اما یک لحظه صبر کن. یک لحظه تأمل کن.

سر از این چرخه مدام در حرکت بیرون آر، فردایی هم هست؛ 

فردایی که پای میزان عمل خواهی ایستاد. آیا تو در این چرخه مدام هر روزه زندگی ات، به این فردا هم اندیشیده ای؟ شده است که کارهایت را به نام خدا و با نیت خرسندی او به توشه ای برای فردا بدل کنی؟

شده است که لابه لای همه کارهایت، به کوله بار خالی ات هم نگاهی بیندازی و برایش فکری بکنی، و از هر کاری که می کنی، تنها با نیتی الهی، گوهری سنگین برای میزان عمل فراهم آوری؟

برای فردایی که روز حسرت است؛ 

روز ای کاش گفتن، و روزی که در آن هیچ چیز جز عمل نیک و نیت پاک امروزت، تو را نجات نمی دهد.


فردای پرحسرت 




لحظه ها آن قدر تند می گذرند که حسشان نمی کنیم. همه چیز آن قدر یک نواخت، روزمره و گاه کسل کننده است که یادمان می رود کجاییم و چه می کنیم. 

خوابمان می گیرد، از یاد می بریم. آن وقت حساب لحظه ها، کارها، اندیشه ها و همه چیز از دستمان می رود. یادمان می رود که آمده ایم تا برویم.

یادمان می رود که فردایی هست که باید در آن، حساب تک تک این لحظه ها را و این داشته های امروزمان را برسند و ما پاسخ بگوییم.

چرا آن لحظه ها را هدر دادی؟ با آنچه به تو دادیم چه کردی؟ 
و آن روز، روز حسرت است. 


وقتی پاداش لحظه های خوبی را که به عملی نیک یا به ذکری گذرانده ای، ببینی، آه می کشی که چه اندک لحظه هایی را چنین گذرانده ای و چه بسیار را هدر داده ای.

کاش یک لحظه دیگر، کاش یک کار نیک دیگر، یک ذکر دیگر، کاش...!
بیا راهی پیدا کنیم که فردا کمتر حسرت بخوریم.

گواهان روز حساب 



امروز دست تو کار می کند، پایت گام برمی دارد و زبانت می گوید. دست کاری می کند که تو بخواهی، پا قدم در جایی می گذارد که تو امر کنی و زبان چیزی می گوید که تو اراده کنی.

اما فردا در روز سخت حساب، زبان خاموش می ماند و دست می گوید. پا می گوید و همه اعضا می گویند. هر آنچه را خودشان بخواهند. از آنچه تو با آنها کرده ای و نه آنچه تو امر کنی و تو بخواهی. 

گویی اینها شاهدانی هستند بر همه لحظه های تو که همراه تواند. گواهانی برای روز حساب، که روزی بر همه آنچه دیده اند شهادت می دهند. پس بهوش که این گواهان را از یاد نبری.

با دست هر چه می کنی، با پا به هر جا قدم می گذاری، با چشم هر چه می بینی، با گوش هر چه می شنوی و همیشه در همه لحظه ها، به یاد داشته باش که اعضاء خویشتن را به عمل خوب یا بدت گواه و شاهد گرفته ای.

از معرفت دور مانده ایم.



قضاوت انسان درباره خودش کار سختی نیست. هر آدمی خودش را خوب می شناسد. هر کس به دور از توجیهات و بهانه ها و اما و اگرهایی که می آورد، خوب می داند که چه کرده و در نامه عملش چه نوشته است. 

بیشترِ ما وقتی به راستی و روشنی به قضاوت بنشینیم، به این نتیجه خواهیم رسید که نه خودمان را، نه خدایمان را و نه هدفمان را آن گونه که باید و شاید نمی شناسیم و در نمی یابیم. حیرانیم و درمانده و فرومانده در کار خویش.

به راستی اگر ما خودمان را چنان که هستیم می شناختیم و اگر به خودمان آن گونه که باید معرفت داشتیم، باز هم چنین عمل می کردیم که اینک سرگرم آنیم؟ 

و اگر خدایمان را چنان که اوست می شناختیم، باز هم چنین عبادتش می کردیم و چنین در غفلت از او بودیم؟

واقعیت آن است که بیشتر ما غافل مانده ایم و دستمان از آسمان معرفت کوتاه است. آیا هیچ اندیشیده ایم که وقتی «معرفت»، کلید طلایی پیروزی است، چرا ما از آن بی بهره ایم؟

عمل بی معرفت هیچ است.



می گویند باید بدانید و بشناسید تا عمل کنید.

می گویند تعلیم، مقدمه تزکیه است، اما شاید قدری تزکیه لازم باشد برای رفتن به سوی تعلیم.

شاید لازم باشد قدری سر از بالش راحت طلبی بلند کنی، از عادت ها و هوس ها و غفلت ها دست بداری و برای یافتن علم و دانایی قدمی برداری.

گویی علم با تزکیه و آموختن با عمل کردن، آن قدر همراه و عجین اند که بی هر کدامشان دیگری بی معنا می شود. 

تا نخواهی و نکوشی، علمی به دست نمی آید و تا علمی به دست نیاید، انگیزه ای برای یافتن، تو را به جلو نمی راند.

آموختن به سعی و کوشش است و سعی و کوششِ دانسته و عالمانه ارزشمند و پربهاست. 

معرفت تو را به عمل وا می دارد و عمل همراه معرفت ارزش می یابد. شاید این گزاره بتواند محکی باشد برای سنجش میزان درستیِ راهی که می رویم.

قدمی فراتر از حس





عادت کرده ایم که همه چیز را حس کنیم و با حس بشناسیم. تقریبا همه آنچه در ذهن ماست، درکی است از آنچه حس کرده ایم. 

اطرافمان را حس می کنیم، در ذهنمان درکی از آنها پدید می آید، آنها را می شناسیم و باور می کنیم. به درک حسی خو کرده ایم؛ 

ولی ما از محسوسات فراتریم و باید چیزهایی را بشناسیم و باور کنیم که به حس نمی آید. ما می توانیم با چشم عقل ببینیم، با اندیشه مان درک کنیم و با تفکرمان دریابیم. 

غرق شدن در حس و عادت کردن به آن، راه را بر اندیشه مان می بندد. اکتفا به درک حسی، از رسیدن به معرفتی که رمز برتری ماست، بازمان می دارد.

باید قدمی از حس فراتر گذاشت. باید با پای اندیشه گام برداشت. تفکر درباره آنچه به حس در نمی آید، اما وجود دارد و در اندیشه ما قابل درک است، راهِ رسیدنِ ما به معرفت است؛ 

معرفتی که ما را به کمال مطلوب می رساند.
 


موضوعات مرتبط: لحظه ای تامل
برچسب‌ها: لحظه ای تامل

تاريخ : دو شنبه 21 / 6 / 1394 | 7:9 | نویسنده : اکبر احمدی |

طعم مرگ 



هر کدام از ما، هر که باشیم، هر جا باشیم، در زمانی معیّن، در جایی معلوم که از آن بی خبریم، فرشته مرگ به سراغمان خواهد آمد و مرگ ما را در بر خواهد گرفت و این چشم ماست که مرگ را زشت یا زیبا می بیند.

جان آدمی اگر آسمانی باشد و از خاک بریده و به سوی خدا پر کشیده، جدا شدنش از جسم خاکی آسان و دل پذیر و زیباست و اگر جان، زمینی باشد و با خاک انس گرفته و به دنیا دل بسته، جدا شدنش از جسم خاکی و زمینی، سخت، طاقت فرسا و زجرآور است. 

هر کدام از ما، هر که باشیم و هر جا باشیم، طعم مرگ را خواهیم چشید و طعم مرگ برای هر کدام از ما، محصول یک عمر کردار درست یا غلط است. 

خوب است که هر کداممان به درون خود بنگریم و ببینیم که آیا طعم مرگ برایمان تلخ و زهرآلود است یا شیرین و گوارا؟



راه گریزی نیست 



آی آدم ها! مرگی که شما از آن می گریزید، به یقین روزی ملاقاتتان می کند.

به هرجا که بگریزید، هر طریقی که پیش بگیرید، حتی اگر آن را از یاد ببرید، مرگ اتفاقی است که در لحظه ای که فکرش را نمی کنید، رخ می نماید و بر خط ممتد عمر شما نقطه پایان می گذارد.

نه راه گریزی هست و نه راه انکاری. مرگ درست در لحظه ای که از آن بی خبریم، فرا می رسد؛ 

سر زده و حتمی، و ما به یقین با آن روبه رو خواهیم شد.


زهی سعادت آنان که مهیای رفتنند و میزبانِ همیشه منتظرِ میهمان مرگ، و خوشا به حال آنها که چنان پاک و آسمانی اند و شیفته عروج به عرش خدا، که مرگ برایشان زنگ رهایی از دنیاست.

بانگ رحیل 



راهیان سفر، همه در کاروان سرای دنیا منتظر نشسته اند، تا کی گاه سفرشان فرا رسد و نوبت به نامشان افتد و راهی سفر آخرت شوند. 

اما کاروان سرا و خواب و غفلت، سفر را از یاد می برد. مسافران هر یک به کاری مشغولند؛ گروهی به کار تهیه سفر، گروهی در خواب و رؤیا، و گروهی سرگرم زرق و برق کاروان سرا و تجملات این مسافرخانه دو روزه. 

کاروانی هر صبح راه می افتد و یک یک راهیان سفر به نام خوانده می شوند، بی آنکه از پیش بدانند امروز رفتنی اند. راه گریزی نیست. نامت که خوانده شد، اهل سفری و رفتنی. 

باید رفت ؛
چه بار سفر مهیا کرده باشی، چه در خواب مانده باشی و چه با کاروان سرای رنگارنگت تازه خو گرفته باشی. 

هر چند آوای کاروان مرگ برای آنان که با کاروان سرا خو گرفته اند، بانگ تلخ کامی و حسرت و عذاب است؛ 

اما همین آواز، برای آنان که بار سفر بسته اند، آهنگ خوش وصال است و آغاز رسیدن ها و داشتن ها.

بنگر که بانگ رحیل با دل تو چه خواهد کرد؟

می گذاریم و می رویم 

می گذاریم و می رویم، می دانیم اما دل می بندیم. 
می گذاریم و می رویم، می دانیم اما روی هم جمع می کنیم. 
می گذاریم و می رویم، می دانیم اما به رفتن نمی اندیشیم. 

ما همه آنچه را اندوخته ایم و همه آنچه را برای خود جمع کرده ایم، می گذاریم و می رویم.

به روشنی پیداست که باور نکرده ایم. باور نکرده ایم؛ مرگ را، رفتن را، سفر از دنیا به آخرت را

ورنه این چنین گرم ساختن خانه دو روزه مان نمی شدیم و این چنین به رنگارنگی اش نمی اندیشیدیم و این چنین در آبادی اش نمی کوشیدیم و به خاطر این رنگارنگی، پا بر بایدها نمی گذاشتیم و رفتن را از یاد نمی بردیم. 

کاش برای باور کردن، گهگاهی سری به آنها که گذاشته اند 
و رفته اند، می زدیم!

تا راه چاره باقی است 



آدمی جایزالخطاست؛ اشتباه می کند، به خطا می افتد و این خطا را حتی اگر به عمد باشد، می شود کتمان کرد، پوشاند، پنهان کرد. 

می شود عذرخواهی کرد. می شود راه گریزی جست. می شود از زیر بارش شانه خالی کرد. می شود از نتیجه تلخ اشتباه به کسی پناه برد. می شود جبرانش کرد. همه اینها مربوط به زمانی است که تو در دنیا به اشتباهت پی ببری، اما اگر اشتباه آدمی و خطاکاری اش تا روز حساب در پرونده اش بماند و خود او به حساب خطا و درست اعمالش نرسد، دیگر راه نجاتی نیست؛ 

چون در روز حساب، نه می شود پنهان کرد، نه می شود عذرخواهی کرد، نه می شود گریخت، نه می شود خطا را به دوش دیگران انداخت، و نه می شود به کسی یا کسانی پناه برد. 

پس تا راه چاره باقی است، برای خطاکاری هامان چاره ای بیندیشیم.

بیهوده نیستیم



آیا این همه آمدن، رفتن و آفریدن، این همه تولد، زندگی و مرگ، می تواند
بی هدف باشد؟

می شود همه بی هیچ هدفی متولد شوند، زندگی کنند و بمیرند و تمام؟ 

می شود این عالم با این عظمت و با این نظم شگفت،
بی هیچ هدفی آفریده شده باشد؟

می شود که ما بیهوده خلق شده باشیم و فردا روزی به سوی خدایمان باز نگردیم و عملمان حساب رسی نشود. 

می شود که خدای حکیم، کارهای بندگانش را بی هیچ کیفر
و پاداشی رها کند؟ 


می دانیم که چنین نیست؛ 
به یقین می دانیم، اما از یاد می بریم.
چنان آسوده و بی خیال و خواب آلودیم که گویی مرگ که از در رسد،
پایان همه چیز است.

گویی حسابی در راه نیست. 
گویی بیهوده آمده ایم و بیهوده می رویم. 
اما بی شک چنین نیست.
باید باور کرد باید قدری بیشتر اندیشید و باید مهیا شد.

 


موضوعات مرتبط: لحظه ای تامل
برچسب‌ها: لحظه ای تامل

تاريخ : چهار شنبه 9 / 6 / 1394 | 7:2 | نویسنده : اکبر احمدی |

شب و روز


آرامش شب ها را، روزها در هیچ جایی نمی توانی پیدا کنی. روزها هر جایی هر چند تاریک، هر چند آرام و بی صدا، اما از آرامش شب خالی است و شب ها از شور و نشاط روز بی نصیب است. 

حالا اگر شبی به روز منتهی نشود و روزی به شب پایان نگیرد، کجا آرامش شب و نشاط روز را خواهیم جست؟ اگر روزی خورشید از پی ماه یا ماه از پی خورشید بر نیاید و فرو نرود، تاریکی و خنکای شب و نور و گرمای روز را کجا خواهیم یافت؟

چه دلنشین و روح بخش است این نظم بی نظیر و 
این حکمت حیرت انگیز! 

چه زندگی بخش و جان فزاست این تدبیر حکیمانه
و این ظرافت پرجاذبه!

تدبیر حکیمانه ای که مرا، تو را و همه موجودات زمین را زنده 
می دارد و ما حتی گاهی آن را نمی بینیم.



آسمان 
 

هیچ به آسمان نگاه کرده ای؟ 
در شبی پر ستاره با آسمانی صاف و بلند، گاهی آسمان آن قدر بلند 
و با شکوه است که به دیدنش دلت فرو می ریزد.

باورت می شود که این همه عظمت، این همه شکوه و این همه شگفتی برای تو باشد؟

انسان چقدر کوچک است در برابر آن بزرگی و شکوه، و با آن همه کوچکی اش چقدر بزرگ است در برابر همه خلقت که همه خلقت، با همه عظمت و جلال و شگفتی هایش، مقدمه ای است برای خلقت او، برای آزمون او، برای آن که او بار امانت را بر دوش بگیرد، بالا بکشد و به هدف برساند.

حالا باورت می شود که این آسمان بی انتها برای تو باشد؟ برای تویی که می توانی بار امانت را نه تا بلندای آسمان، و نه تا آسمان هفتم، که تا عرش بالا بکشانی و به او برسی؛

به او که چیزی بلندتر از او، بی پایان تر از او و شکوهمندتر از او نیست.

زمین


زمین را به تنهایی تصورکن، مثل کویری صاف و یکدست، نه کوهی برآمده و نه رودی فرو رفته. نه درختی، نه سبزه ای، نه پرنده ای و نه حتی بوته خاری.

کره ای خاکی را تصور کن بی هیچ زینتی و هیچ زیبایی. چقدر می توانی به آن دل ببندی، وقتی چیزی برای دلبستگی نباشد؟ 

وقتی دنیا دلت را به دست نیاورد، از دنیا گذر کردن و به آن دل نبستن و گرفتارِ آن نشدن تو چقدر ارزش دارد؟ قیمت دل بریدن تو از دنیا و دل بستنت به آخرت چقدر است؟

اما دنیا پر از زیبایی و جاذبه است، پر از کشش و پر از دل انگیزی، تا دلت را به دست آورَد و گرفتار خود کند، تا تو بایستی و پافشاری کنی و تسلیم نشوی و غافل نمانی.

دل از دنیا بکنی و به او دل ببندی و این دل بریدن از دنیاست که نشان پیروزی تو در آزمون خلقت است و نشان عشق تو به خدا.


آینه معرفت


عالم هستی، آینه معرفت، منزلگاه ادراک و اندیشه، و خانه فهم و دانایی است.


همه عالم، معرفت، شهود و درک از معبود را فریاد می زند. این من و توایم که گاه چشم برهم می گذاریم و خواب آلوده از کنار آن همه تصور بیدار کننده و هشیاری بخش می گذریم.

کدام ذره در عالم هستی است که حضور او را، عظمتش را، حکمتش را، لطفش را و علم بی پایانش را فریاد نکند؟

کدام ذره است که نیازمندیِ بی پایان مخلوق به خالق را به تصویر نکشاند؟ کجای این عالم از نشانه های معرفت زا و مناظر اندیشه برانگیز تهی است؟ 

کافی است چشم باز کنیم، همه جا او را ببینیم و نیاز عالم هستی به او را دریابیم و این، همه آن معرفتی است که به آن محتاجیم.



انسان بهانه خلقت عالم



گمان نکن که خلقتی بوده و تو در آن خلق شده ای تا از آن بهره بگیری، رشد کنی و به سوی کمال بروی.

به سوی کمال رفتن تو، یعنی بالا رفتن انسان تا خدا و کمال یافتن روح آدمی علت آفرینش است.

هستی برای انسان خلق شد، و انسان و رسیدنش به وادی رحمت الهی، بهانه آفرینش همه عالم هستی است. 

زمین گسترده می شود، آسمان افراشته می گردد، آب ها روان می شوندو کوه ها سربلند می کنند و درختان ریشه در خاک می دوانند، گل ها می شکفند و حیوانات در سراسر کوه خاک به تکاپو می افتند تا انسان خلق شود، پا در نقطه شروع بگذارد و راه را آغاز کند و پله پله بالا برود. رشد کند و کمال یابد و در سایه رحمت او به نقطه هدف برسد. 

چه غافل اند انسان ها که این میان خود را به هیچ می انگارند و شانه از بار تعهد خالی می کنند و خواری برمی گزینند.
 
ترسیمی از حیات من

طبیعت، ترسیمی روشن از حیات من است. بهاری سرشار از جوانه زدن، تابستانی پر از شور و نشاط و تکاپو، پاییزی آکنده از ریزش برگ ها، و زمستانی سرد، خاموش، بی هیچ هیاهویی و تکاپویی، و اما باز دوباره بهاری تازه، و برخاستن من این گونه است.

به یقین برخواهم خاست اما نه به تکرار گذشته که این بار 
من ثمره ای از گذشته خواهم بود. 

نتیجه ای از فصل های جوانی و شور و نشاط، حاصلی از یک دوره زنده بودن و تلاش کردن و راه پیمودن. 

طبیعت، ترسیمی از حیات من است، با این تفاوت که او می ایستد
و تکرار می شود و من می روم و می گذرم. 

او می ماند و من می رسم و به همین دلیل، فصل های زندگی ام تکراری نیست. 

نردبانی است که رو به بالا یا پایین می پیمایمش. 

اما این را به یقین می بینم که در پس زمستان زندگی ام، بهاری دوباره هست و پس از خواب آرام مرگم، برخاستنی دوباره.
 
همه کاره اوست



خداوند، زمین را خلق کرد و آسمان را آفرید. او زمین را مهد
آسایش انسان قرار داد. 

او شب و روز را آفریدو کوه را، تا زمین به آن تکیه کند. او بادها را وزان کرد تا ابرها را به حرکت آورند وکشتی ها را بر امواج حرکت دهند و درختان را بارور سازند.

خداوند ابرها را به حرکت درآورد و باران را فرو فرستاد. رودها را روان ساخت و چشمه ها را جوشانْد. او گیاهان را در زمین رویانْد و دانه ها را شکافت و.... اوست که می آفریند، روان می کند، فرو می فرستد، می جوشاند، می شکافد و می رویاند.

همه کاره اوست. در ذره ذره عالم، سبب ساز اوست. 

تو در صفحه صفحه کتاب هستی بنگر در هر پدیده ای سبب ساز را ببین تا حضورش را حس کنی، خدایت را بیابی و خود را به دست های مهربان و همه کاره او بسپاری و تنها به او تکیه کنی و نه هیچ کس دیگر.


موضوعات مرتبط: لحظه ای تامل
برچسب‌ها: لحظه ای تامل

تاريخ : سه شنبه 18 / 5 / 1394 | 7:56 | نویسنده : اکبر احمدی |

تجلی گاه حضور او

در گذر تند زمان، در حرکت پرشتاب خود برای رفتن، رسیدن و در تلاش یکسره ات برای بودن و بهتر بودن، لحظه ای بایست، نفسی تازه کن، مروری کن و در آینه ادراکت به خودت نگاه بینداز. نکند در این گذر تند، خودت را جا بگذاری. فراموش کنی، از یاد ببری. تو خود تصویر روشنی از هدفی، و سرشاری از نشانه های روشنی از او، از هدف، از چراییِ بودن و اگر خودت را نبینی، نیابی و نشناسی، چگونه می خواهی او را، هدف را، راه را و جهان را بشناسی. او تو را تجلی گاه حضور خویش خواسته است و تو همه جا را به دنبال او گشته ای. حالا دمی چشم هایت را ببند و با چشم دلت به خودت بنگر. خودت را ببین، بشناس و دریاب و آن گاه نشانه های او را ببین، او را بشناس و هدف را دریاب. ... این شاید کوتاه ترین و نزدیک ترین راه رسیدن باشد.

مهم ترین معم

ذهن کنجکاو آدمی در عطش همیشگی دانستن و شناختن، گوشه گوشه این عالم هستی را زیر و رو کرده است. دانستنی ها انگار بی پایان اند و آدمی خستگی ناپذیر. این درون کنجکاو و این حس عطش زده میل به دانستن، آدمی را به همه جای این هستی کشانده است. از ریزترین ها تا بزرگ ترین ها، از عمق تا اوج، از فرود تا فراز، همه را کاویده و زیر و رو کرده است و این میان پیچیده ترین، شگفت ترین و مهم ترین معمای هستی، یعنی خود انسان هنوز برای خیلی از آدم ها حل نشده مانده است. آدمی از آن جهت که هم خاکی است و هم افلاکی، هم جسم است و هم روح، هم زمینی است و هم آسمانی، پیچیده ترین معمای هستی است و از آن جهت که نزدیک ترین و تأثیرگذارترین عامل در سرنوشت خویش است، مهم ترین معما نیز هست و گره این معمای دور تنها آن گاه گشوده می شود که پرتو نور وحی بر آن بتابد و کلام خالق انسان در کار آید.

اهمیت انسان شناسی

آدمی تا وقتی خود را و مبدأ و مقصد را نشناسد، تا وقتی نداند که از کجا آمده و به کجا می رود، برای چه آمده و برای چه می رود، سرگشته و حیران است. در بیابانی خشک و بی آب و علف، یافتن گنجینه ای از اشیای گران قیمت نیست که تو را خوشحال می کند، آن چه تو را شاد می نماید، امیدوار می کند و حیات می بخشد، اندکی آب است و نشانی از راه. در برهوت دنیا آن چه به آدمی امید و حیات می دهد و راه حیات جاودانی و سعادت ابدی را بر او می گشاید، علم فضانوردی یا دانش شکافتن هسته اتم نیست. این ها هرچند ارزشمند و گران بها است؛ راه نجات و حیات انسان نیستند. انسان تشنه علمی دیگر و نیازمند دانشی دیگر است؛ دانشی که او را با خودش، با نیازهایش، خصایصش، با توان مندی هایش و آینده اش آشنا کند، دانشی که او را به شناخت خالقش برساند و چه بسیار که ما آدم ها از این دانش گران بها، پیچیده و پراهمیت غافل می مانیم و نیم نگاهی هم به خودمان نمی اندازیم.

از خاک یا افلاک

جسم من، چه بی واسطه از خاک آمده باشد و چه طی میلیاردها سال با هزاران واسطه از خاک سرچشمه گرفته باشد، چه از آب باشد و چه از خاک، چه از گِل سرشته باشد و چه از خاک خشک، به هر روی با خاک عجین است. شکی نیست در این که من از خاکم و به خاک باز می گردم. در الفت جسم من با خاک تردیدی نیست. من خاکی ام، اما نه تمام من، نه همه وجود من، نه سراسر هستی من. من خاکی ام، فقط در نیمه جسمانیِ بودنم. انیس خاکم فقط در نیمه مادی بودنم و من افلاکی ام، عرشی ام، آسمانی ام و الهی ام در نیمه روحانی بودنم و انیس آسمان و فلکم در نیمه الهیِ بودنم. گل آدم، آن گاه که سرشت اند و به پیمانه زدند، مسجود نبود. آدمی آن گاه مسجود ملایک شد که خدا از روح خود در آن دمید و من هر چه باشم، از هر چه باشم و هر گونه که آمده باشم، آسمانی ام و الهی. من آن روح بلندم که در این جسم خاکی، دمیده شدم و این جسم خاکی هرگز مرا در بند خود به خاک متصل نخواهد کرد.

امانتی گران

آفرینش انسان از خاک آغاز شد؛ خاکی که صورت گرفت و شکل یافت و آن گاه خلقتی دیگر و آفرینشی دگرگونه تر و روح در انسان دمیده شد. انسان، به برتری این امانت گران بر همه موجودات عالم برتری یافت. ملایک عرش به سجده آمدند و عالم خاک و افلاک در تسخیر آدمی درآمد. کوه و دریا و زمین و آسمان مسخّر آدمی شد و آدمی امانتدار خدا در عالم خاک، تا چه کند و چه سازد؟ در این میان، گروهی از آدمیان که چنین برتری یافته و چنان بالانشین شده بودند، به خاک انس گرفتند و تا عمق پایین آمدند. دل به خاک خوش کردند و چشم بدان روشن داشتند؛ آن گونه که انگار نه بلندای روح آسمانی را دیده اند و نه گرانی آن بار امانت را دریافته اند. شیفته مشتی خاک و سنگ، گرفتار پوچی ها شدند و غافل از خلقتِ بی همتای خود، در بند زمین و خاک ماندند و اینان اگر دمی به یاد می آوردند که چگونه آمده اند، هرگز خاکِ سرشته شده با روح بلند آسمانی خود را، گرفتار مشتی خاک بی ارزش نمی کردند.

 

عطر خوش آن نسیم

خاک بود و خاک. نه فخری، نه شکوهی، نه فرازی و نه فرودی، پس نسیمی وزید؛ نسیمی از سر عشق و روحی بلند، از فراز بلندترین جای هستی فرود آمد و بر خاک دمیده شد و خاک جان گرفت و آدم شد. ملایک همه به سجده در آمدند وتسبیح خالق گفتند، مگر شیطان که از بارگاه او رانده شد و خاک به برتری نسیمی که در او دمیده شده بود، برتری یافت و آدمی به این خلقت شگفت و بی همتا پدید آمد. من و تو آدمیم با سرچشمه ای از همان خاک تا به یمن آن نسیم دمیده شده در جانمان، همیشه سبز و بهاری باشیم و هماره زنده و بیدار. آمدیم تا همیشه سرشار از عطر خوش آن نسیم، آسمانی بمانیم. آمدیم تا به روح بخشیِ آن نسیم خوش نواز، از خاک بروییم و بالا رویم و به عالم هستی، روییدن را، سبز بودن را و به کمال رسیدن را بنماییم.

معجزه خلقت

خداوند گنجینه ای پنهان بود. دوست می داشت که شناخته شود؛ پس خلق را آفرید تا شناخته شود و انسان را با خلقتی بی نظیر، به نیکوترین صورت آفرید و از روح خود در او دمید تا شایسته بندگی اش باشد و عبادت او کند. وزش این نسیم روح بخش از سرعشق بود و انسان تجلی گاه این عشق بود. انسان آمد تا عاشقی کند و بهای این عاشقی، معبود بود. بنگر اعجاز آفرینش را که خاک بی مقدار را به نسیمی از سر دوستی تا کجا می برد و به کجا می رساند. بنگر اعجاز آفرینش را و قدرت آفریننده را در این معجزه خلقت و به سجده درآی و بندگی کن.

مُهرِ مِهر

شیطان از آتش آفریده شد و انسان از خاک، و شیطان آتش را بر خاک برتر دید و سر فرود نیاورد، او گِل را دید و دل را ندید. غافل از آن که مُهر محبت، بر خاک حک می شود، نه بر آتش که بر آتش هیچ حک نمی شود و انسان از خاک پدید آمد تا مُهر محبت خالق بر او حک شود و نشان بندگی بر جای ماند و این مهر بماند؛ چونان گنجی که مُهر امانت خورده و باید که بماند تا روزی که موعد دیدار در رسد و گاه باز پس دادن امانت آید و مُهر بر جای باشد، نه زیر پای اسب سرکش نفس لگدکوب شده، نه به اغوای شیطان رانده شده، فرو شکسته و به آتش محبت غیر او سوخته. دل انسان، جایگه محبت اوست و این مُهر مِهر باید که بماند، دست نخورده و رنگ نباخته تا روزی که در آغوش خاک مَلِکی پرسد که کیست محبوب تو؟ این مُهر بیابد و آن مِهر دریابد و انسان چونان امانتداری امین، سربلند و سرافراز در آغوش مِهر خالق جای گیرد و به سلام و تحیت به وادی رحمت او داخل شود.

غبار کوی توام

من از خاک آمده ام؛ از خاکی که روح تو در آن دمیده شده، نام تو بر آن حک شده و به زلال عشق تو سرشته شده. معبود من، ای خالق سراسر مهر من، ای لطیف! من از خاک آمده ام. آن دم که تو روحت را در من دمیدی، به جان آمدم، چون غباری به نسیم تو به هوا برخاستم و قصد کوی تو کردم. من اگر زنده ام، اگر رو به بالایم، اگر سر بر آسمان دارم و اگر مسافر افلاکم، به نسیمی است که تو از سر مهر بر من وزیدی؛ و گرنه من آن ذره غبار ناچیز و بی مقدار هم نبودم. بی اراده تو من هیچ نبودم و نیستم؛ چه رسد به آن که بالانشین عرش ملایک باشم و مسافر کوی رحمت تو. خدای من! بی اراده تو من هیچ نبودم و نیستم. تو مرا خواسته ای، تو مرا از خاک آورده ای، روحت را بر من دمیده ای و نامت را، مهرت را و عشقت را بر گِل دلم حک کرده ای و همه فخر من آن است که غباری برخاسته به هوای توام. پس در کوی خود پایدارم دار.

 


موضوعات مرتبط: لحظه ای تامل
برچسب‌ها: لحظه ای تامل

تاريخ : چهار شنبه 22 / 4 / 1394 | 7:38 | نویسنده : اکبر احمدی |

مجموعه تصاویر تامل برانگیز

 از کارتون توی یک اداره مدرن راضی نیستین؟

 پس این چی! مجموعه تصاویر تامل برانگیز

پـس ایـن چـــی ؟!

پس این چی! مجموعه تصاویر تامل برانگیز

هنوز هم از گرسنگی مینالید؟

پس این چی! مجموعه تصاویر تامل برانگیز

پـس ایـن چـــی ؟!

 پس این چی! مجموعه تصاویر تامل برانگیز

از خواب توی تخت خواب سفتتون خسته شدین؟

پس این چی! مجموعه تصاویر تامل برانگیز

پـس ایـن چـــی ؟!

 پس این چی! مجموعه تصاویر تامل برانگیز

مجموعه تصاویر تامل برانگیز

هنوز قدر محبت و مراقبت های والدینتون رو نمیدونین؟

 پس این چی! مجموعه تصاویر تامل برانگیز

پـس ایـن چـــی ؟!

پس این چی! مجموعه تصاویر تامل برانگیز

راحتی و آسایش باعث میشه وقت مطالعه خوابتون ببره؟

پس این چی! مجموعه تصاویر تامل برانگیز

پـس ایـن چـــی ؟!

پس این چی! مجموعه تصاویر تامل برانگیز

آیا آرامش و لذت یک حمام گرم رو دارین و باز هم از زندگی مینالین؟

پس این چی! مجموعه تصاویر تامل برانگیز

 

پـس ایـن چـــی ؟!

پس این چی! مجموعه تصاویر تامل برانگیز

مجموعه تصاویر تامل برانگیز

هنوز هم از اینکه دستاتون وقتی ظرفای خودتون رو میشورین آسیب میبینه نگران هستین؟

پس این چی! مجموعه تصاویر تامل برانگیز

پـس دسـتـای کـوچـیـک ایـن چـــی ؟!

پس این چی! مجموعه تصاویر تامل برانگیز

Louis Vuitton کافی نیست؟ مارک های جدید تر میخواین؟

پس این چی! مجموعه تصاویر تامل برانگیز

 

پـس ایـن چـــی ؟!

پس این چی! مجموعه تصاویر تامل برانگیز

از بازی های تکراری خسته شدین؟

پس این چی! مجموعه تصاویر تامل برانگیز

 

پـس ایـن چـــی ؟!

پس این چی! مجموعه تصاویر تامل برانگیز

مجموعه تصاویر تامل برانگیز

کار دیگه ای برای انجام دادن ندارین؟

 پس این چی! مجموعه تصاویر تامل برانگیز

پـس ایـن چـــی ؟!

پس این چی! مجموعه تصاویر تامل برانگیز

با داشتن پاهایی سالم هنوزم مینالید؟

 پس این چی! مجموعه تصاویر تامل برانگیز

پـس ایـن چـــی ؟!

پس این چی! مجموعه تصاویر تامل برانگیز


همیشه به یاد داشته باش:

درست زمانی که از وضعیت زندگیت شکایت میکنی، مردمانی هم هستند که برای داشتن زندگی مثل تو و بودن به جای تو حاضرند به هر کاری دست بزنند …

پرشین استار


موضوعات مرتبط: لحظه ای تامل
برچسب‌ها: پس این چی؟!(مجموعه تصاویر برای لحظه ای تامل)

تاريخ : یک شنبه 12 / 4 / 1394 | 9:39 | نویسنده : اکبر احمدی |

قال رسول الله صلي الله عليه و آله:

السّعيد من سعد في بطن أمّه و الشّقيّ من شقي في بطن أمّه.

خوشبخت كسى است كه در شكم مادرش خوشبخت شده و بدبخت كسى است كه در شكم مادرش بدبخت شده است. [ نهج الفصاحة ، صفحه: ۵۳۰]

اين روايت، بخشي از عوامل خوشبختي و بدبختي را قبل از تولد مي داند

يعني بخشي از خوشبختي انسان در رحم مادر شكل مي گيرد و بخشي از شقي شدن فرزند نيز در رحم مادر

پس والدين خصوصا مادر ، بايد در اين دوران مراقبات ويژه اي مخصوصا در رابطه با غذا خوردن داشته باشند

پيشنهاد ما اين است كه حتما حتما كتاب “ريحانه بهشتي يا فرزند صالح “ اثر خانم سیما میخبر،كه باهمکاری جمعی از خواهران حوزه علمیه جمع آوري شده و شامل برنامه هاي اخلاقی ، عبادی ، پزشکی و تغذیه اي از قبل بارداری تا پایان شیردهی است ؛ را مطالعه بفرماييد

به یك بزرگی گفتند بچه ی شما بی ادب است.

گفت: چه كرده است؟

گفتند: سقایی مشك آبی روی دوشش بود و می رفت، بچه ی شما یك سوزن به مشك آب فرو كرد و این آب هایش خالی شد.

آن بزرگ : خیلی ناراحت شد، رفت به همسرش گفت، همسر شروع كرد به منقلب شدن و گفت: باید اینطور باشد، گفت: چرا؟

گفت: من وقتی حامله بودم، از كنار درخت اناری گذشتم، انار مردم بود. دهنم پر آب شد، یك سوزن در انار فرو كردم و از این سوراخ آب انار را خوردم. آن آب انار خلافی كه خوردم، باید. . .

من سوزن به انار زدم، باید بچه ام به مشك سوزن بزند [حجت ااسلام قرائتي در برنامه درسهايي از قرآن ۰۴/ ۰۷/ ۸۷]

حكمي از جانب حضرت حجت براي امام خميني

روز ۲۲ بهمن که امام فرمان دادند مردم در خیابانها بریزند چون ما مملکت نظامی نداریم

این جریان را به مرحوم آیت الله طالقانی اطلاع دادند. در آنجا من در خدمت ایشان بودم .

آیت الله طالقانی از منزلشان به امام در مدرسه علوی تلفن زد و مدت یک ساعت یا نیم ساعت با امام صحبت کردند.

برادران بیرون از اتاق بودند. فقط می دیدند آیت الله طالقانی مرتب به امام عرض می کنند آقا شما ایران نبودید، این نظام پلید است، به صغیر و کبیر ما رحم نمی کند، شما حکمتان را پس بگیرید.

و مرتب شروع کردند از پلیدی و ددمنشی نظام گفتن تا شاید بتوانند موضع امام را تغییر بدهند، تا ایشان این فرمانی را که راجع به ریختن مردم به خیابانها داده اند پس بگیرند. برادران یک مرتبه متوجه شدند آقای طالقانی گوشی را زمین گذاشته و به حالت متأثر رفت و در گوشه اتاق نشست.

برادران که این گونه دیدند بعد از لحظاتی خدمت ایشان رفتند. ابتدا این تصور پیش آمد که امام به ایشان پرخاش کرده اند که شما چرا دخالت می کنید و از این چیزها. لذا وقتی به مرحوم آیت الله طالقانی اصرار کردند که جریان چه بود؟ ایشان گفتند: هر چه به امام عرض کردم حرف مرا رد کردند و وقتی دیدند من قانع نمی شوم فرمودند:«آقای طالقانی، شاید این حکم از طرف امام زمان باشد» این را که از امام شنیدم دست من لرزید و با امام خداحافظی کردم چون دیگر قادر نبودم که حتی پاسخ امام را بدهم.

] برداشتهایی از سیره امام خمینی(ره) ؛ ج ۳، ص ۱۵۸ [

عوامل تربيت بد كودكان ۱

  1. كوتاه آمدن ؛ بعد از رفتار غلط كودك

مثال ۱: با بچه بازي نمي كنيم ؛ وقتي شلوغ كرد ، بازي مي كنيم ؛ حال بچه چه ياد مي گيرد؟ “هر گاه به حرفت نكردند ؛ شلوغ كن”

مثال ۲ : وسيله اي مي خواهد و ما قبول نمي كنيم؛ گريه مي كند، قبول مي كنيم ؛ حال بچه چه ياد مي گيرد؟“هر گاه به حرفت نكردند ؛ گريه كن”

در يك كلمه كودك ياد مي گيرد كه : “اگر مي خواهي به چيزي برسي ،بايد از راه زور وارد شوي”

  1. اظهار رفتار غلط توسط والدين؛ بعد از رفتار غلط كودك

مثلا: به فرزندمان گفته ايم، رختخوابت را جمع كن و او جمع نكرد؛ ما سرش فرياد مي زنيم و او جمع مي كند؛ حال بچه چه ياد مي گيرد؟ “فقط زماني به حرف كن ،كه سرت فرياد زدند”

  1. فقط بدي را ديدن

بعضي از تربيت ها ، تربيت مگسي است؛ زيرا مگس از همه جاي سالم ،فقط روي زخم مي نشيند

برخي از والدين هم فقط بدي فرزند را ميبينند

مثلا: فرزندمان هميشه لباسش را نجس مي كند و ما او را دعوا مي كنيم . اما اين بار دستشويي اش را گفت. آيا ما او را تشويق كرديم/

و يا هميشه با برادرش دعوا مي كند ، اما اين دفعه ، دارند با هم بازي مي كنند . آيا اين بار ما او را تشويق مي كنيم؟

عوامل تربيت بد كودكان 2

    ۴٫  رفتار بد اطرافيان

كودك از گفتار بسيار كم مي آموزد و از رفتار بسيار زياد

ما آينه رفتار كودك هستيم

نمي شود به فرزندمان بگوييم دروغ نگو ، فحش نده ، نمازت را اول وقت بخوان و … ؛ و خود عمل نكنيم

     ۵٫  گفتار بد اطرافيان

اگر فرزندمان كار خطايي انجام داد؛ به او نگوييم “تو را دوست ندارم” . اين جمله شخصيت او، و تمام تكيه گاه او را ويران مي كند. بگوييم “از اين رفتارت خوشم نيامد” و يا ” اين كارت را دوست نداشتم”

و يا جملات اشتباهي نظير : نفهم ، كند ذهن ، آيكيو، كودن ، نميشه به تو اعتماد كرد، نمي توني درست راه بري و… كه همه شخصيت كودك را نشانه گرفته است

در يك جمله ” رفتارش را زير سوال ببريد ؛ نه شخصيتش را”

     ۶٫ دستور دادن هاي غلط

  • زياد: از آنجايي كه كودك تمايلي به شنيدن دستور ندارد؛ احتمالا سرپيچي خواهد كرد
  • كمتر از حد : كه اين هم بد است و فرزند را بي ادب ، مغرور و خودخواه؛ طلبكار و… بار مي آورد
  • سخت: اول ببينيم آيا كودك توان انجام اين كار را دارد بعد دستور دهيم
  • پشت سر هم
  • بي موقع: مثلا كودك در حال ديدن كارتون مورد علاقه و يا بازي مورد علاقه اش است ؛ صدا مي زنيم : درست را بخوان
  • مبهم: كودكمان در حال انجام دادن چند فعل خطا با هم است؛ ما مي گوييم :بسته ديگه، و كودك نمي فهمد چي بس است

     ۷٫ تهديد و تنبيه هاي غلط

  • آنهايي كه هيچ وقت عملي نميشود ؛ مثلا به بابات مي گم و نمي گوييم
  • در عصبانيت
  • مي گذاريم رفتار بچه به اوج برسد؛ مثلا مي دانيم بچه ها تا ۲ دقيقه ي ديگر دعوايشان مي شود؛ خوب زودتر موضوع را عوض كنيم
  • بي ثبات؛ يك موقع براي يك خطايي تنبيه مي كنيم و يكبار براي همان خطا هيچ نمي گوييم


موضوعات مرتبط: لحظه ای تامل
برچسب‌ها: تربيت فرزند ؛ قبل از تولد

تاريخ : یک شنبه 12 / 4 / 1394 | 8:8 | نویسنده : اکبر احمدی |

قال اباعبدالله الحسين عليه السلام: یاهذا کفّ عن الغیبة فإنها أدام کلاب النّار

شخصي نزد امام حسين  از کسي غيبت کرد، امام فرمود:

 اي فلاني دست از غيبت بردار زيرا غيبت نان و خورش سگهاي دوزخ است.[منبع :تحف العقول، صفحه ۱۷۷ ]

از سوى خدا به موسى وحى شد:

 هر غيبت كننده‏ اى كه با توبه از دنيا برود، آخرين كسى است كه به بهشت وارد مى‏شود و هر غيبت‏ كننده‏ اى كه بر آن اصرار داشته باشد، و با اين حال از دنيا برود و توبه نكند، اوّلين كسى است كه داخل دوزخ مى‏گردد      

إرشاد القلوب إلى الصواب  ، جلد‏۱  ؛صفحه ۱۱۶

آيت الله مظاهري مي فرمايند:

من سی سال با استاد بزرگوارم رهبر عظیم الشأن انقلاب بودم، به جان این شخصیت بزرگوار قسم می خورم مطلبی که شبهه غیبت باشد از ایشان ندیدم. غیبت که نه، شبهه غیبت هم ندیدم . فراموش نمی کنم یک وقت ایشان برای درس گفتن به مسجد سلماسی آمدند نفس ایشان به شماره افتاده بود، فرمودند: «والله تا حال اینقدر نترسیده ام» و افزودند: «نیامده ام که درس بگویم، آمده ام که قدری حرف بزنم.»

من که تقریبا ده پانزده سال درس ایشان می رفتم هیچ وقت یک جسارت از ایشان به طلبه ها ندیدم امام در این حالت بود که فرمودند: «اگر علم نداری، اگر عقل نداری، اگر دین نداری، عاقل باش و نخواه که هویت انسانیت را به هم بزنی» بعد هم به خانه رفتند و تب مالت ایشان عود کرد و سه روز برای تب مالت در خانه ماندند .

همه این قضایا برای این بود که شنیده بودند یک طلبه پشت سر یکی از مراجع غیبت کرده بود . امام خودش غیبت نکرده بود بلکه یک طلبه پشت سر یکی از مراجع غیبت کرده اما نفس او به شماره افتاده بود!»سرگذشت‌هاي ويژه از زندگي‌ امام خميني رحمه الله ، ج ۵، ص ۱۶۴٫

 

پاسخي عجيب به موضوع علم بهتر است يا ثروت

در اربعين جار اللّه علّامه مسطور است كه چون حديث: «انا مدينة العلم و على بابها » به گوش بعضى از خوارج رسيد، از راه حسد هيجده نفر از عالمان ايشان پيش امير المؤمنين آمده گفتند: يا على، ما هركدام از تو يك سؤال مى‏كنيم؛ اگر جواب هركدام از ما جداجدا دادى، پس مى‏دانيم كه تو به تحقيق در مدينه علم رسولى. امير المؤمنين گفت: بپرسيد آنچه به خاطر داريد. پس يكى پيش آمده سؤال نمود كه علم بهتر است يا مال؟ فرمود: علم بهتر است. گفت: به چه دليل؟

فرمود: به درستى كه علم ميراث پيغمبر است و مال ميراث قارون و هامان و فرعون.

ديگرى پرسيد،

فرمود: علم بهتر است از مال؛ زيرا كه مال را تو نگهبانى و علم نگهبان توست.

ديگرى پرسيد،

فرمود: علم بهتر است از مال؛ زيرا كه صاحب مال را دشمن بسيار است و صاحب علم را دوست.

ديگرى پرسيد،

فرمود: علم بهتر است از مال؛ زيرا كه به تصرّف كم شود و علم به تصرّف زياده.

ديگرى پرسيد،

فرمود: علم بهتر است از مال؛ زيرا كه صاحب مال را بخيل خوانند و صاحب علم را كريم.

ديگرى پرسيد،

فرمود: علم بهتر است از مال؛ زيرا كه مال را از دزد بايد محافظت كرد و علم را حاجت به محافظت نيست.

ديگرى پرسيد،

فرمود: علم بهتر است از مال؛ زيرا كه از صاحب مال فردا حساب بطلبند و از صاحب علم نه

ديگرى پرسيد،

فرمود: علم بهتر است از مال؛ زيرا كه مال به طول زمان كهنه مى‏شود و علم نه.

ديگرى پرسيد،

فرمود: علم بهتر است از مال؛ زيرا كه از علم دل روشن مى‏شود، از حبّ مال سياه.

ديگرى پرسيد،

فرمود: علم بهتر است از مال؛ زيرا كه صاحب مال همچو فرعون دعوى خدايى كند و صاحب علم گويد: «ما عبدناك حقّ عبادتك

و بعد از اداى جواب سؤالات فرمود: به خدايى كه جان على بن ابى طالب در قبضه قدرت اوست، اگر شما سؤال كنيد تا مادامى كه من زنده باشم، هر آينه جواب غير مكرّر دهم. چون آن خوارج اين‏چنين علم و دانايى از امير المؤمنين- كرّم اللّه وجهه- مشاهده كردند، هيجده نفر با جمعى از تابعان خود زبان به استغفار گشاده، تائب و مؤمن شدند

مناقب مرتضوى، كشفى ؛ صفحه:۲۶۲

بيشترين دعايي كه آيت الله بهجت توصيه مي فرمودند چه دعايي است

در كتاب برگى از دفتر آفتاب آمده است: زماني كه نابغه قرن؛ سيد محمد حسين طباطبايي ؛حافظ معروف قرآن در ۳ سالگي؛ از آيت الله بهجت سفارش دعا كرد، آقا فرمودند: «اين دعايى را كه مىخوانم شما و هر كس كه خواهان تحفّظ است در هر صبح و شب سه مرتبه بخواند، سپس در حالى كه روى سر محمّد حسين دست مىكشيدند اين دعا را خواندند كه : …

آيت الله ري شهري در كتاب زمزم عرفان صفحه ۳۰۳ مي فرمايند: يكي از دعاهايي كه آيت الله بهجت بسيار سفارش مي فرمود …

دكتر احمدي نژاد؛ رييس جمهور وقت ؛ در اولين ديدارش با آيت الله بهجت در خواست دعا مي كند و آيت الله بهجت مي فرمايند: اين دعا را زياد بخوانيد كه …

و آن دعا عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ: لَا تَدَعْ أَنْ تَدْعُوَ بِهَذَا الدُّعَاءِ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ إِذَا أَصْبَحْتَ وَ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ إِذَا أَمْسَيْتَ

اللَّهُمَّ اجْعَلْنِي فِي دِرْعِكَ الْحَصِينَةِ الَّتِي تَجْعَلُ فِيهَا مَنْ تُرِيدُ

فَإِنَّ أَبِي ع كَانَ يَقُولُ هَذَا مِنَ الدُّعَاءِ الْمَخْزُونِ.

از امام صادق (عليه السلام) فرمود: اين دعا را فراموش نكن كه سه بار در آغاز صبح و سه بار در آغاز شب بخوانى زيرا پدرم مى‏فرمود: اين از دعاهاي گنجينه است( و نااهلان به آن دسترسي ندارند)         الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏۲، ص: ۵۳۴

 

عملي بعد از سجده شكر

در مطلب قبل به چگونگي سجده شكر اشاره شد و كلامي از خداوند به حضرت موسي بيان شد ، حال روايت ديگري مشابه همان روايت با اندكي تغيير و مفصل تر.

روايت : عملي بعد از سجده شكر

امام صادق عليه السلام مي فرمايند: خداوند به موسى وحى كرد: اى موسى، آيا مى‏دانى كه چرا تو را از ميان خلقم انتخاب كردم تا با تو حرف بزنم؟

موسى گفت: نه خداوندا.

خداوند فرمود: من در همه روى زمين از تو متواضع‏تر نسبت به خودم نديدم.

در اين هنگام موسى سر به سجده گذاشت و دو قسمت رويش را به زمين ماليد، براى ابراز تذلل به خداوند. پس خداوند به وى وحى فرمود:

اى موسى، سرت را از خاك بردار و دستت را به روى زمين كه سجده كرده‏اى بكش و با آنها صورتت و آنچه به بدنت مي رسد رامسح كن. چون اين كار دواى هر درد و آفت مى‏باشد [ وسائل الشيعة، جلد ‏۷، صفحه: ۱۴]

خندهبوسهلبخند

شخصي نامه اي به شيخ حسنعلي نخودكي اصفهاني مي نويسد كه: چه چیزی تعلیم می‌دهید که برای درمان درد قلب مفید باشد؟

شيخ حسنعلي، اينگونه پاسخ مي دهد: نمازت را اول وقت بخوان و بعد از نماز، دستت را روی مهر بگذار و سه مرتبه، سوره توحید را بخوان و سه صلوات بفرست و بعد دستت را روی قلبت بگذار. [آثار و برکات نماز اول وقت، ص ۴۵٫و داستانهایی از نماز اول وقت، ص ۱۱۹ و ص ۱۲۰٫]

پس يكي ديگر از اعمال بعد از نماز ؛ كشيدن دست به موضع سجده و بعد ، كشيدن آن به بدن است

 

شيعه ما نيست كسي كه …

عَنْ أَبِي الْحَسَنِ الْأَوَّلِ ع قَالَ كَثِيراً مَا كُنْتُ أَسْمَعُ أَبِي يَقُولُ

  1. لَيْسَ مِنْ شِيعَتِنَا مَنْ لَا تَتَحَدَّثُ الْمُخَدَّرَاتُ بِوَرَعِهِ فِي خُدُورِهِنَّ …

امام موسى بن جعفر عليهما السّلام فرمود: بسيارى از مواقع از پدرم مى‏ شنيدم كه مى‏فرمود:

  1. شيعه ما نيست كسى كه سخن گفتنش با زنان پرده ‏نشين از روى پارسايى (يعنى همراه با اجتناب از گناه) نباشد …

اين نكته بسيار مهم است، كه رئيس مذهب تشيع ، مي فرمايد شيعه ما نيست كسي كه در صحبت با نامحرم دقت نداشته باشد

ايشان در جاي ديگري مي فرمايند:

وَ نَهَى أَنْ تَتَكَلَّمَ الْمَرْأَةُ عِنْدَ غَيْرِ زَوْجِهَا أَوْ غَيْرِ ذِي مَحْرَمٍ مِنْهَا أَكْثَرَ مِنْ خَمْسِ كَلِمَاتٍ مِمَّا لَا بُدَّ لَهَا مِنْه‏ [من لا يحضره الفقيه؛جلد ‏۴ ؛صفحه ۶ ]

پيامبر نهى فرمود كه زن نزد غير همسرش يا خويشان محرمش بيش از پنج كلمه صحبت كند ، آن هم در صورت ضرورت

اين روايت براي صحبت كردن معمولي بود ، خدا نكند كسي با نا محرم شوخي كند كه در روايتي از پيامبر اسلام آمده است :

هر كس با نامحرم شوخى كند، براى هر كلمه‏ا ى كه در دنیا با او سخن گفته است هزار سال او را در دوزخ زندانى مى‏كنند. [ثواب الاعمال وعقاب الاعمال -ترجمه انصارى،صفحه ۵۶۷ ]

داستانك:

یکی از راویان می‌گوید در کوفه به زنی قرآن می‌آموختم، روزی با او شوخی کردم، بعد به دیدار امام باقر (علیه‌السلام) شتافتم،

امام باقر (علیه‌السلام) فرمود: آن که (حتّی) در پنهان مرتکب گناه شود خداوند به او اعتنا و توجّهی ندارد، به آن زن چه گفتی؟ از شرمساری چهره‌ام را پوشاندم و توبه کردم، امام فرمود: تکرار نکن.   [منبع:بحار الأنوار ، جلد ‏۴۶، صفحه: ۲۴۷]

 

 

از دوستان ما نيست كسي كه …

عَنْ أَبِي الْحَسَنِ الْأَوَّلِ ع قَالَ كَثِيراً مَا كُنْتُ أَسْمَعُ أَبِي يَقُولُ

…   ۲٫ وَ لَيْسَ مِنْ أَوْلِيَائِنَا مَنْ هُوَ فِي قَرْيَةٍ فِيهَا عَشَرَةُ آلَافِ رَجُلٍ فِيهِمْ خَلْقُ اللَّهِ أَوْرَعُ مِنْهُ.

امام موسى بن جعفر عليهما السّلام فرمود: بسيارى از مواقع از پدرم مى‏ شنيدم كه مى‏فرمود:

…   ۲٫ و از دوستان ما شمرده نمى‏شود كسى كه در قريه ‏اى كه ده هزار نفر در آن زندگى مى‏كنند باشد و در بين آنان پارساتر از او هم وجود داشته باشد.

ورع يعني نه تنها خودداري از حرام ؛ بلكه دوري كردن از شبه گناه

****************

آيت الله سيدمحمدباقر درچه اي که از اساتيد مرحوم آيت الله بروجردي بودند، روزي به همراه تعدادي از علماء ميهمان يکي از بازرگانان بود. بعد از صرف مقدار کمي غذا، ميزبان قباله اي را براي گرفتن امضاء خدمت سيد آورد. آن قباله مشکلي داشت که با نظر و فتواي سيد، حرام تلقي مي شد. سيد دانست که آن ميهماني مقدمه اي براي امضاء بوده و لذا شبهه رشوه دارد. رنگ صورتش تغيير کرد و تنش به لرزه افتاد و فرمود: من به تو چه بدي کرده بودم که اين زقوم را به حلق من ريختي؟ چرا اين نوشته را پيش از ناهار نياوردي تا دست به اين غذا آلوده نکنم. سپس دوان دوان به مدرسه آمد و کنار باغچه مقابل حجره اش نشست و با کوشش همه آنچه را که خورده بود استفراغ کرد و پس از آن نفس راحتي کشيد. [اسلام مجسم ص ۵۴۲]

***************

حجت الاسلام مسعودي خميني مي فرمود:

فردي خدمت حضرت امام خميني (رحمت الله عليه) آمد و شصت هزار تومان(با پول آن زمان كه بسيار زياد بود)سهم امام داد و بعد يك رساله خواست.

امام فرمودند: رساله را از كتابفروشي تهيه كنيد [هزار و يك نكته اخلاقي از دانشمندان صفحه ۴۳]

 


موضوعات مرتبط: لحظه ای تامل
برچسب‌ها: اولين شخصي كه وارد جهنم ميشود

تاريخ : سه شنبه 7 / 4 / 1394 | 7:56 | نویسنده : اکبر احمدی |

مرحوم حجت الاسلام سید محمد کوثری (ره)( روضه خوان مراسم های امام خمینی) نقل مینماید:

یک روز من در منزل آقای آیت الله فاضل لنکرانی، از استادان حوزه علمیه قم بودم و یکی از فضلای مشهد آنجا بودند.

ایشان به نقل از یکی از دوستانشان نقل کردند که در نجف اشرف در خدمت امام بودیم و صحبت از ایران به میان آمد.

من گفتم این چه فرمایش هایی است که در مورد بیرون کردن شاه از ایران میفرمایید؟ یک مستأجر را نمیشود از خانه بیرون کرد، آن وقت شما میخواهید شاه را از مملکت بیرون کنید؟

امام سکوت کردند. من فکر کردم شاید عرض مرا نشنیده اند. سخنم را تکرار کردم.

امام برآشفتند و فرمودند: فلانی چه میگویی؟ مگر حضرت بقیةالله صلوات الله علیه به من (نستجیربالله) خلاف میفرماید؟! شاه باید برود.

و همان هم شد و شاه از مملکت بیرون رفت. میبینم که ایشان چنین پیوندی با حضرت بقیةالله (عج) داشتند. 

[كرامات امام خميني ص۴۹ و برداشتهایی از سیره امام خمینی(ره) ؛ ج ۳، ص ۱۵۷ ]


موضوعات مرتبط: لحظه ای تامل
برچسب‌ها: عنايت حضرت ولي عصر به انقلاب

تاريخ : سه شنبه 7 / 4 / 1394 | 7:54 | نویسنده : اکبر احمدی |

مو را از ماست، بيرون مي كشند(1)

ما یَلفِظُ مِن قَولٍ إلا لَدَیهِ رَقیبٌ عَتِیدٌ

خداوند متعال می‏فرماید:

«ما یَلفِظُ مِن قَولٍ إلا لَدَیهِ رَقیبٌ عَتِیدٌ»؛[ ق آيه 18]

هیچ ‏كلامی از دهان شما بیرون نمی‏آید، مگر این كه نگهبانی آماده است و آن را ‏ضبط می‏كند.‏

كوچكترين كلام انسان ثبت مي شود مواظب باشيم!

داستانك:

پسر جناب شیخ رجبعلي خياط  -حاج محمود نکوگویان- به نقل از پدر می گوید:

آقا میرزا سید علی نطنزی غروی را دیدم که او را [ در برزخ] نگه داشته‌اند و مؤاخذه می‌کنند

 گفتم: چرا تو را نگه داشته‌اند؟

 گفت: داشتم سرحوض وضو می‌گرفتم، باران آمد، گفتم عجب باران به موقعی! حالا مرا نگه داشته‌اند و می‌پرسند: کدام کار ما بی موقع بوده؟ [گفتگو با فرزند شیخ رجبعلی خیاط در سايت راسخون يکشنبه، 29 ارديبهشت 1387]

بی اختیار گریه ام گرفت که اگر مرا بخواهند با این دقت مواخذه کنند چه  ...


موضوعات مرتبط: لحظه ای تامل
برچسب‌ها: مو را از ماست، بيرون مي كشند(1)

تاريخ : پنج شنبه 21 / 3 / 1394 | 8:47 | نویسنده : اکبر احمدی |

مو را از ماست، بيرون مي كشند(2)

فَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَهُ

خداوند متعال می‏فرماید:

فَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَهُ * وَ مَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ  [زلزله آيات 7 و 8]

 پس هر كس ذرّه‏اى كار خير انجام دهد آن را مى‏بيند! *و هر كس ذرّه‏اى كار بد كرده آن را مى‏بيند!

كوچكترين حركت و كار انسان ثبت مي شود مواظب باشيم!

داستانك:

آيت الله شبيري زنجاني مي فرمودند:

من از نزديكان حاج احمد آقا فرزند امام شنيدم كه ايشان حضرت امام خميني را در خواب ديده اند .

از ايشان مي پرسند كه به شما چه گذشت؟

ايشان دست خود را بلند مي كنند و پايين مي آورند و مي گويند : بدان ،حركتي مانند اين حركت دستِ من در اينجا حساب دارد .

حاج احمد آقا مي پرسند: عبور از برزخ چه گذشت ؟!

امام مي فرمايند:

با وساطت اولياء الهي به خوبي گذشت [ كتاب حميم جلد 2 صفحه 215 - به نقل از كتاب روزنه هايي از عالم غيب صفحه 401 ]


موضوعات مرتبط: لحظه ای تامل
برچسب‌ها: مو را از ماست، بيرون مي كشند(2)

تاريخ : پنج شنبه 21 / 3 / 1394 | 8:46 | نویسنده : اکبر احمدی |

ثمره نفرين مادر

(به بهانه نزديكي به روز مادر)

 احسان به والدين

وَ قَضى‏ رَبُّكَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِيَّاهُ وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُما أَوْ كِلاهُما فَلا تَقُلْ لَهُما أُفٍّ وَ لا تَنْهَرْهُما وَ قُلْ لَهُما قَوْلاً كَريماً  [اسراء آيه 23]

و پروردگارت فرمان داده: جز او را نپرستيد! و به پدر و مادر نيكى كنيد! هر گاه يكى از آن دو، يا هر دوى آنها، نزد تو به سن پيرى رسند، كمترين اهانتى به آنها روا مدار! و بر آنها فرياد مزن! و گفتار لطيف و سنجيده و بزرگوارانه به آنها بگو!

داستانك:

از امام باقر(عليه السلام) روایت است که در بنی اسرائیل عابدی بود بنام جریح، که در صومعه خویش به عبادت مشغول بود.

روزی مادرش در حالی که وی به نماز اشتغال داشت، وی را بخواند، و او مادر را پاسخ نداد ـ (در بعضی روایات آمده که اگر جریح فقیه می بود می دانست که قطع نماز نافله و پاسخ مادر از نماز افضل بود) ـ مادر برگشت، و بار دوم آمد و او را صدا زد، و باز پاسخ نداد، تا سه بار. در این بار مادر وی را نفرین کرد و گفت: از خدای بنی اسرائیل می خواهم که تو را به خود واگذارد و یاریت نکند.

روز بعد زن بدکاره ای به کنار صومعه او آمده و فرزندی را که در رحم داشت در آنجا وضع حمل کرد، و ادعا کرد که فرزند از آن جریح است. در میان بنی اسرائیل شایع شد که آن کس که مردمان را از زنا نهی می نمود خود مرتکب زنا گشته است! حاکم دستور داد وی را بدار کشند، مادر بر سر و روی زنان به پای چوبه دار آمد. جریح گفت ساکت باش که این نتیجه همان نفرین تو است.

مردمان چون شنیدند گفتند: ما از کجا بدانیم که این تهمت و این نسبت دروغ است؟ جریج گفت: کودک را حاضر کنید. چون کودک بیاوردند، از او پرسیدند: پدرت کیست؟ وی به زبان آمد و گفت: فلان چوپان پدر من است، و بدین گونه خداوند بر اثر توبه جریح وی را نجات داد، و جریح سوگند یاد کرد که از این پس از خدمت مادر جدا نگردد  [بحار الأنوار ، ج‏71، ص: 75 ]


موضوعات مرتبط: لحظه ای تامل
برچسب‌ها: ثمره نفرين مادر

تاريخ : پنج شنبه 21 / 3 / 1394 | 8:44 | نویسنده : اکبر احمدی |

پاي مفسري كه قطع شد

احسان به والدين

در قرآن 4 بار ؛" و بالوالدين احسانا " آمده است  ؛ كه در تمام اين موارد قبلش بحث پرستيدن خدا مطرح شده است

... لا تَعْبُدُونَ إِلاَّ اللَّهَ وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً ...

وَ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ لا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً ...

... أَلاَّ تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً ...

وَ قَضى‏ رَبُّكَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِيَّاهُ وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْسانا ...

خدا نكند پدر و مادري ؛ فرزندشان را نفرين كنند و يا از او راضي نباشند.

داستانك:

 «زمخشری»،دانشمند بزرگ اهل سنت و صاحب تفسیر معروف «کشّاف»،يك پاي خود را در حادثه اي از دست داد.

او پس از ورود به بغداد و ملاقات با فقيه دامغاني ، علت قطع شدن پايش را اينگونه شرح مي دهد:

نفرین مادرم موجب پدید آمدن چنین گرفتاری است؛زیرا من، در ایام کودکی،گنجشکی را گرفتم و نخی به پایش بستم و پرهایش را کندم.در این میان،ناگهان پرنده از دستم فرار کرد و در اثر این کار پای چپش  جدا شد.

مادرم وقتی از این ماجرا باخبر شد، برآشفت و به من گفت:خدا پای چپت را  قطع کند،همچنان که پای چپ  این حیوان زبان بسته را جدا ساختی!

پس از مدتي از اسب افتادم و پاي چپم شكست.

پزشكان چاره اي جز قطع پايم نديدند . و اين در اثر نفرين مادر بود.

منبع :كتاب عظمت يك نگاه صفحه 180 به نقل از كتاب مقام والدين در اسلام صفحه 125


موضوعات مرتبط: لحظه ای تامل
برچسب‌ها: پاي مفسري كه قطع شد

تاريخ : پنج شنبه 21 / 3 / 1394 | 8:43 | نویسنده : اکبر احمدی |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد